جامعه سالم

جامعه ای سالم است که انسانها در آن به راحتی نفس بکشند

اعتدال:واقعی کردن مطالبات اصلاح طلبانه

"آدمیان، تاریخ خود را می سازند، ولی نه آنگونه که خود می خواهند یا در شرایطی که خود انتخاب کرده باشند، بلکه، در شرایطی معین شده که میراث گذشته است."

                                                             کارل مارکس

امروز که چند هفته از انتخابات ریاست جمهوری سال 92 می گذرد، شاید بتوانیم نگاه منطقی تر و دقیق تری به آنچه در این انتخابات رخ داد، بیندازیم. برای من که از سال 76 در تمام انتخابات اعم ازریاست جمهوری، مجلس و شوراها شرکت کرده ام و رأی داده ام و حتی در بسیاری از آنها فعالیت ستادی داشته ام، انتخابات 92 از جهات بسیاری ویژه ترین انتخابات تمام این دوران بوده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1392ساعت 14:25  توسط پویا  | 

21 گرم

,The earth turned to bring us closer

it turned itself and in us

until it finally brought us together

in this dream

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط پویا  | 

خاتمی رفت,سلام بر موسوی

 خاتمی رفت.سلام بر موسوی

دیگر عادت کرده ایم به این خون دل خوردن ها

رفتن ها و آمدن ها

بی انتها اشک ریختن ها

بی ادعا سعی صفا و مروه کردن ها

بی دغدغه زمین خوردن ها

و با سماجت دو باره بر خاستن ها

و از نو شروع کردن ها...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:20  توسط پویا  | 

دولت مهرورز و تحریف و قلب حقیقت

باز هم بی اخلاقی،باز هم دروغ،باز هم فریب.اما نه از فرد یا ارگانی عادی و معمولی و نه از یک شهروند درجه دو و سه.بلکه باز هم از سوی نهادی که وابسته به دولت نهم(آن هم از نوع مهرورزش) است.بله خبرگزاری رسمی دولت(ایرنا) این بار هم به مانند گذشته دست به تحریف و قلب حقیقت زد تا به اهداف خود برسد.شاید آنها حق دارند چرا که در ساختار ذهنی آنها هدف وسیله را توجیه می کند.اما خلاصه ماجرا:

روز چهارشنبه دوم مرداد ماه 1387مراسمی در دفتر حزب جبهه مشارکت تهران با عنوان "چرا خاتمی؟"برگزار شد و من هم به عنوان عضو شاخه جوانان(نایب رییس)جبهه مشارکت منطقه کرج(و البته عضو شورای حوزه کرج)و به عنوان موافق حضور سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست جمهوری دهم پشت تریبون رفتم و متنی را در دفاع از حضور وی خواندم.اما خبرگزاری دولت(ایرنا)با ذکر نام من در متن گزارش 16 خود از این جلسه، جملاتی را به من نسبت داد که تنها در فکر دولتیان(آن هم از نوع نهم و مهرورزش)می گنجد و در کل شیوه تهیه گزارش آن جلسه هم نشان از میزان نفرت و ترس این دوستان از حضور "سید خندان" در عرصه انتخابات دارد.من در اینجا متن اصلی صحبتهایم در آن جلسه را به همراه گزارش ایرنا قرار می دهم و از آن خبرگزاری "محترم سابق" انتظار دارم که با درج این توضیح و جوابیه نشان دهد که قصدش فقط آگاهی بخشی(؟) و خبر رسانی(؟) است و لا غیر.در غیر این صورت من به عنوان یک شهروند(هرچند از نظر دولتیان شهروند بی درجه)حق طی مراحل قانونی را برای خود محفوظ می دانم.

متن اصلی خوانده شده در جلسه "چرا خاتمی":

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

بیش از هزار دلیل منطقی برای آمدن خاتمی می توان گفت،همانگونه که هزار دلیل برای نیامدنش.اما به نظر من کار اصلاح نظام از منطق و استدلال گذشته است.آن زمان که اصلاح طلبی از درون خود باید خود را نجات می داد آنچنان غرق در قدرت و بی اخلاقی شد که شعار عبور از خاتمی را مطرح کرد و باعث شد "شور 76"به "یاس 84" تبدیل شود.به همین دلیل ردیف کردن مجموعه ای از استدلال ها برای آمدن یا نیامدن خاتمی برای نجات و اصلاح نظام از بیخ و بن مغلطه است و سفسطه.من بدون دلایل عقلی و منطقی در این نوشتار که به مناسبت دهمین سالگرد دوم خرداد نوشته بودم تنها به قلبم رجوع کردم درست مانند دوم خرداد 76.زیرا امروز از نظر عقلانی هیچ راه نجاتی برای "اصلاح ساختاری و نهادینه شده نظام" وجود ندارد و به نظر نمی رسد این نظام دیگر تن به اصلاح مسالمت آمیز خویش بدهد یا حداقل تا کنون چنین عقلانیتی در راس آن ندیده ام.گذشته از آن اصلاح طلبان ثابت کرده اند که نه درون قدرت و نه بیرون از آن چندان تمایلی به ایجاد "ائتلاف فراگیر" ندارند و از هم اکنون معلوم است که پایان و انجام طرحهایی از قبیل "دولت وحدت ملی"و"کنگره بزرگ اصلاح طلبان"چه خواهد شد.زیرا در این مدت مشخص شده است که در نظامی که تن به اصلاح ساختاری خود در هیچ شرایطی نمی دهد وجود یک سیاستمدار با کیاست در راس قوه مجریه هیچ توفیری با حضور یک دیکتاتور بی عقل ندارد(از نوع کوتوله های سیاسی).به جای اصلاح نظام بهتر است به فکر اصلاح جامعه باشیم و فرهنگ اجتماعی را ارتقا دهیم.هرچند که می دانم این نظام و ملت(شاید هم امت)برای حضور فردی مثل خاتمی بسیار کوچک است و جامعه و نظام هنوز به ظرفیت حضور او نرسیده است،اما راهی دیگر کجاست؟

او به جای کیاست و سیاست صداقت دارد،مخالفش را تحمل می کند،حتی به او امتیازی ویژه می دهد.پس من هنوز هم برای ورودش فرش قرمز پهن می کنم و هرگز به کسی جز او نمی اندیشم.برای من ذات خاتمی و پیشینه اش بهترین شعار اوست.نظام و جامعه ما نیازمند خاتمی هستیم،شاید این را ندانیم و هرگز نفهمیم.

دره های مه گرفته و هوس گم شدن؛

این سرنوشت مردانی است که قدشان از دیوار های شهر بلندتر است.

 

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                         (ه.ا.سایه)

 

امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.

من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.

اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.

بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.

اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.

او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.

برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.

 

به یاد بیاور

که تو را با باران سرودیم

با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم

با سرسپردگی همراهیت کردیم

و با تشنگی همراهت شدیم

تا سوی مرز دریاها

تو را باران سروده بودیم

تا بشکافی ابرهارا

تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را

کاش به یاد می آوردی

آن لحظه را،که اشک ریختی،

از برای دردها.

کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری

در طبق اخلاص می گذاری

صداقت در تو بود

کاش،

واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.

کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.

افسوس...!                (سحر گلکاری)  

و این هم متن گزارش آن خبرگزاری "محترم سابق":

پويا قلی پور هم در اين جلسه گفت:‌آنگاه که اصلاح طلبان در اوج قدرت بودند می بايست خود را بررسی کرده و تجديد نظر در برخی امور می کردند درحاليکه آنان سرمست قدرت بودند و توجهی به اطراف خود نداشتند.
وی تاکيد کرد:‌ اصلاح طلبان ثابت کردند که هيچ برنامه ای برای اداره کشور ندارند.


بازانتشار خبر تحریف شده در کیهان

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 16:16  توسط پویا  | 

فایده گرایی بدیل ندارد !

کسانی که مرا می شناسند میدانند که من آدم نسبتا نسبی گرایی هستم و تقریبا تنها چیزی که کمی بیش از نسبتا به آن اعتقاد دارم منفعت گرایی است.این مصاحبه را که در دفاع از این مقوله است در اینجا می گذارم تا دوستان هم "حالشو ببرن                                               

                                                   "یک برداشت واقع بینانه از انسان"  

                                           فایده گرایی بدیل ندارد !

                                       گفت و گو با دکتر سید مرتضی مردیها

 

مرتضی مردیها جایی است که یوتالیتاریانیسم،عدم قطعیت و لیبرالیسم به هم می رسند.او همچنین در نقطه یی ایستاده که می توان او را ملتقای محافظه کاری و لیبرالیسم دانست. مردیها به گفتن حرف هایی که با حرف های دیگران فرق می کند مشهور است. اگرچه منتقدین او بسیارند اما تعداد افرادی که اندیشه های او را می خوانند و می پذیرند نیز کم نیست. مردیها را به عنوان روزنامه نگار و حتی نویسنده رمان نیز می شناسند. او اما پیش از هرچیز یک نظریه پرداز فلسفه سیاسی است. با او پیرامون برخی از آرایش به گفت وگو نشستیم.
...

- برخی از منتقدان مدرنیته خصوصاً روشنفکران چپ گرا اخلاق و جامعه مدرن را از زاویه اهمیتی که به فرد و فایده می دهد مورد انتقاد قرار می دهند و معتقدند این سودپرستی و فردگرایی که در تمدن مدرن است منجر به یک بی اخلاقی و نزول ارزش های انسانی می شود. شما در مورد چنین انتقادی چه می اندیشید؟

. مرتضی مردیها : انسان از این حیث که یک موجود بیولوژیک و فیزیولوژیک است واجد خصوصیاتی است. از جمله خصوصیاتی روانی و رفتاری که در نوع انسان مشترک است و اگر دوست دارید می توانید آن را ذات بنامید. بعضی این خصوصیات را انکار کردند. در فهم این انکار بیشتر باید به انگیزه آنان پرداخت چون از منظر شناخت واقعیت که غلط است. انگیزه آنان در بسیاری موارد، مبارزه و تعالی بود. ولی از این ناتوان بودند که میان آرزو و امکان تفاوت بگذارند. آنهایی که ذات خودگرا و لذت طلب نوع انسان را «انکار» کردند، با «این کار» نتوانستند توضیحی علمی از چگونگی امکان جامعه ایده آلی ارائه دهند که انسان مورد نظر آنها آن را پر کرده است. و در عمل هم نهضت هایی که به راه افتاد، احزاب، انقلاب ها، نظام ها و هر چیزی که براساس ایده های کسانی تشکیل می شد که انسان را موجودی اصالتاً و بنیاداً با اوصاف اخلاقی دیگرگرایی و فداکاری یا مستعد این نوع تربیت می دانستند، نتوانستند تجربه موفقی به بشر ارائه کنند.در اینگونه بینش ها به انسان به عنوان کسی نگریسته شده که ساختمان و فطرتش بر سلامت نفس و اخلاقیات و اوصاف مثبت گذاشته می شود یا لااقل مستعد هر نوع اصلاح و هدایت است. همین تفکرات بود که دنیا را به سمتی کشاند که ریشه تمام مصائب و فلاکت های بشری را در خلافکاری ها و اشتباهات و ظلم های سیاستمداران و سرمایه داران منحصر می کرد یا حداقل عامل عمده آن می دانست.در حالی که وقتی کمی واقع بینانه به قضیه نگاه کنیم احتیاج زیادی به اثبات این نیست که انسان موجودی خودخواه و به دنبال لذت های خود است. آنهایی که فایده گرایی یا لیبرالیسم را محکوم می کنند یا به آن انتقاد دارند که چرا این را می پذیرد جوری صحبت می کنند مثل اینکه انسان خودش این طور نیست و اگر رهایش کنی به مسیر دیگری می رود و لیبرال ها دارند آن را به مسیر خودخواهی می کشانند.اینکه تصور و تعریفی از جامعه انسانی و انسان ارائه کنیم که ایده آل ما است، به تحقق آن منجر نمی شود بلکه همواره وضع را بدتر می کند.زیرا وقتی برای مجموعه یی قرار است برنامه ریزی کنید، اگر آن مجموعه را نشناختید یا خودتان را به نشناختن زدید قطعاً برنامه شما نمی تواند مشکلی را حل کند. بنابراین خلاصه صحبتم این است؛ لیبرالیسم مسوول این نیست که آدم ها علی الفطرت و غالباً به جز به خود و فایده خود بی اعتنا هستند. آدم ها این طور هستند. لیبرال ها در ابتدا - دست کم - این واقعیت را می پذیرند و از آنجا آغاز می کنند. البته هستند لیبرال های عملگرا چون رورتی که اساساً به ماهیتی برای انسان و ضرورت بحث در آن باور ندارند، اما در هر حال به واقعیت رفتار اغلب انسان ها توجه دارند و آرزو را با برنامه اشتباه نمی کنند.

- با توجه به تعریفی که شما از انسان ارائه کردید پس تکلیف ارزش هایی مثل نوع دوستی و به طور کلی ارزش های اخلاقی چه می شود؟ آیا اساساً می توانیم از چیزی به نام نظام اخلاقی لیبرال صحبت کنیم؟

. مرتضی مردیها : گفتم که لیبرالیسم بنا را بر یک برداشت واقع بینانه از انسان می گذارد. اما این به معنای تسلیم مطلق در مقابل آن چیزی که وجود دارد، و فراغت از فرصت و امکان تعالی نیست. اما البته در بحث هدایت اخلاقی انسان ها باید انتظاراتمان محدود باشد. باید فرض کرد انسان ها، شاید حتی در درازمدت هم، بنیاناً زیر و زبر نمی شوند. ما نمی توانیم دنیایی تصور کنیم که انسان ها به قدری که برای خود و نزدیکان خود دلواپس هستند برای دیگران هم باشند. در واقع یا انسان یا جهان باید قلب ماهیت شود تا چنین اتفاقی بیفتد. حتی آن کسانی هم که نمونه های استثنایی تاریخی محسوب می شدند دقیق تر که نگاه کنید می بینید بعضی از خصوصیات خودخواهی که مشهورتر است را نداشتند و در عوض بعضی دیگر را داشتند. مثلاً به جای ثروت اندوزی مطلوبات خودخواهانه دیگری را پیگیری می کردند از جمله حسن شهرت و محبوبیت یا اینکه احساس کنند هیچ کس نمی تواند بالای حرف آنها حرفی بزند. حال چه به شکل اقتدار پذیرفته شده و چه به شکل استبداد همراه با اعمال خشونت. بنابراین تصور اینکه چشم اندازی فوق آرمانی عرضه کنیم که انسان ها در آن زیر و زبر می شوند به نظر من خیلی معقول نیست و در تاریخ هم چنین نشده است و نخواهد شد. لیبرالیسم هم برای خود ماموریت زیر و زبر کردن ذات انسان، یا خط سیر غالب رفتاری او را تعریف نکرده و نمی کند چون ماموریتی غیرممکن است. ولی در عین حال اعتقادی جدی به امکان و ضرورت توسعه و پیشرفت در زمینه اخلاق دارد. من در جاهای دیگر، از جمله در کتاب دفاع از عقلانیت، به بحث توسعه اخلاق به موازات و بر اثر توسعه آموزش و رفاه پرداخته ام و اینجا فقط اشاره یی کوتاه می کنم.

این اخلاق به این معنا است که انسان ها به تناسب اینکه تحت فشار سهمگین سختی های زندگی نباشند، و سطح فرهنگی شان هم رشد کند، به این معنای خاص که قدرت محاسبه پیچیده تر منافع شخصی خودشان را پیدا می کنند، به شکلی اخلاقی تر می شوند. چون در این حالت انسان ها می توانند این طور استدلال کنند که برخوردهای فارغ از انصاف و دلسوزی می تواند در نهایت به ضرر منافع خودشان باشد. در طول عمری که از جوامع لیبرال می گذرد این نوع اخلاق بر اثر رفاه و آموزش رشد کرده است. مردم در این جوامع روز به روز بیشتر توانستند کلاه خودشان را قاضی کنند که اگر مسیرهای مستقیم و کوتاه خودخواهی و سودخواهی را کمی پرپیچ و خم تر (یعنی با مراعات بیشتر برای دیگران) طی کنند، ممکن است در وهله اول به نظر بیاید که بخشی از امکانات و منافع را از دست می دهند ولی در درازمدت در فضای بهتر و آرام تر و با امنیت بیشتر به کسب سود و جلب لذت توفیق خواهند یافت. البته این سوال برای من کماکان مطرح است که آیا فقط فرجه یی که می توانیم در دنیای لیبرال به اخلاق بدهیم، همین است یا چیز دیگری هم هست. گاهی به نظر می رسد فقط همین است که البته چیز کمی نیست و عیبی هم ندارد. شما در دنیای صنعتی می بینید که فعالیت های گسترده یی از سوی افراد مشهور و شرکت ها وجود دارد و انواع حمایت ها از بخش های فقیر و مریض و نهایتاً ناشاد جامعه - چه جامعه در همان کشور چه جوامع جهانی - صورت می گیرد. ولی به نظر من توضیح آن عمدتاً بر همین اساس است. یعنی این که احساس عامی در آنجا جریان دارد که در یک دنیای بهتر که در آن گرسنگی و قحطی و جنگ داخلی و عقب ماندگی و بیماری کمتر باشد زندگی من هم شادتر است، پس در حد محدودی من می توانم به بهتر شدن دنیا کمک کنم و می کنم. به نظر من این علی الدوام رو به رشد بوده است. به طوری که ما نمی توانیم از این حیث موقعیت امروز را با دنیای دیروز مقایسه کنیم. در اواسط دهه 60 قوانین مصرح نژادپرستانه وجود داشت که دیگر نیست. ما به سمتی حرکت می کنیم که هم دولت ها و هم جامعه مدنی و هم درک و احساسات عموم انسان ها، با حفظ اصل خودخواهی، با سرعت بسیار کم و خرده خرده ولی با شیوه یی امیدبخش به سمتی حرکت می کند که ما شاهد دنیای اخلاقی تری نسبت به گذشته هستیم؛ اخلاقی تر به معنای مراعات کننده بیشتر حال دیگران. ولی فرض کنید این بحث مطرح شود که ما فارغ از محاسبه منافع شخصی که اگر به شکل پیچیده یعنی با دوراندیشی انجام شود به رفتارهایی فضا می دهد که دست کم نتیجه آنها به رفتارهای اخلاقی نزدیک است، به هر حال باید احساس کنیم چیز دیگری هم از سنخ ملاطفت، عاطفه و اخلاق به معنای کلاسیکش وجود دارد که فرد تلاش کند با نیت معنوی از منیت خود خارج شده و به فکر دیگران هم باشد. راستش را بخواهید گمان من این است که گرچه این کار با بعضی از روش های ایدئولوژیک مبتنی بر تهییج و وعده و وعید و امثال اینها در دوره هایی خصوصاً در زمان انقلابات می توانسته خیلی چشمگیر ظهور و بروز داشته باشد ولی اینها مثل فواره یی است که با سرعت فوران می کند و با سرعت هم فرو می خوابد و بعضی وقت ها هم بدتر می شود. بعد از مدتی آن جماعت فداکار احساس می کنند از این طریق حاصلی نبردند و آن تفکرات هم خیلی پایدار نبود و وقتی به رگ و ریشه و بنیادهای درونی خودشان به لحاظ روانی و امثالهم نگاه کنند با هجوم دوباره خودخواهی مواجه می شوند. چون احساس می کنند در دوران فترت انقلابی دچار عقب ماندگی شدند و با حرص و ولع و شاید بی رحمی بیشتری سعی کنند که جبران مافات کنند. احساسات تهییج شده و فداکارانه در نهضت ها پایدار نمی ماند و بعد از مدت کوتاهی بسیاری از کسانی که خودشان این روحیات را داشته اند از سرعت واگشت مردم به همان روحیات قبلی و بعد حتی بدتر از آن دچار حیرت می شوند و بعضی دچار یأس فلسفی که پس تمام این بحث های اخلاقی و ایده آل های جامعه برتر چه شد؟ آیا دروغ بود؟ چه کسی دروغ گفت؟ آیا آدم ها بدند؟ممکن است توفانی در بگیرد و به تناسب قدرت آن توفان حتی چیزهایی که وزن زیادی هم دارند مدتی در هوا بمانند ولی به محض اینکه از قدرت توفان کاسته شود آنها فرو می نشینند. حتی گرد و غبارها فرو می نشیند. اگر بخواهیم ارسطویی هم صحبت کنیم باید بگوییم انسان ها مکان نخستین شان همین است. ثقل ذاتی دارند. همین ثقل ذاتی است که نمی گذارد انسان ها در یک گستره قابل توجه و در یک زمان طولانی در فضای اخلاق کلاسیک پرواز کنند. اگر هم تحولاتی آنها را تشویق کند که از زمین کنده شوند، دوباره با سرعت قابل توجهی در همان موقعیت فرود می آیند. ولی البته همانطور که گفتم کماکان به این موضوع فکر می کنم که آیا نوعی تربیت اخلاقی که نه مبتنی بر خودخواهی دوراندیشانه باشد و نه متکی بر تخیلات رمانتیک و اوهام انقلابی یا اغواهای متافیزیکی ممکن است یا نه. مثلاً نوعی نوعدوستی که از یک وجدان دیگرخواه جوشیده باشد.

- با این حال می توانیم از یک نظام اخلاقی لیبرال صحبت کنیم یا از یک جور اخلاق مدرن در جوامع لیبرال؟

. مرتضی مردیها : شاید بر سر اینکه اخلاق لیبرالی چیست کمتر از اینکه اقتصاد یا سیاست لیبرالی چیست، اختلاف نظر وجود نداشته باشد، ولی به اندازه آن موارد مهم تلقی نشده و بحث بر سر آن در نگرفته است.اینکه لیبرالیسم برای اقتصادش یک سامان خاص را تعریف کرده بر مبنای اصول کلی اش استنباطاتی هم راجع به اخلاق داشته ولی اینکه نظریه یی در این باره پرورده شده باشد و به اندازه بقیه نظریه ها، مثلاً نظریه دموکراسی که یک نوع لیبرالیسم سیاسی است یا نظریه بازار آزاد که لیبرالیسم اقتصادی است به همان اندازه شهرت داشته باشد، ظاهراً چنین چیزی نیست.ولی به نظر من در زمینه اخلاق هم جلوه هایی از همان ایده هایی که لیبرالیسم در جاهای دیگر دارد قابل تاکید است و وجود دارد و به نتایج مثبت خودش هم می رسد. در زمینه اقتصاد، لیبرالیسم چه بود؟ آمد اقتصاد را رها کرد.در اخلاق هم چیزی شبیه به این وجود دارد؛ رها کردن آد م ها از برنامه ریزی اخلاقی و تعیین محدودیت های شدید رفتاری فارغ از معیارهای قانون حقوق محور، هدایت دولتی یا کلیسایی به کمک زور نادرست است. بسا که حاصل کار بدتر شود. در فضای آزاد، جامعه براساس ساختارهای طبیعی خودش به بعضی ایده های اخلاقی می رسد که یک جامعه نسبتاً متعادل درست می کند. بیشتر از آن اخلاق از انسان ها مطالبه کردن و توقع داشتن یا نه ممکن است نه مطلوب یا حتی اگر مطلوب هم باشد امکانش وجود ندارد.

- ولی به نظرم در اینجا تناقضی وجود دارد؛ اینکه اگر ما انسان را با آن نگاه رئالیستی که در فلسفه لیبرال هست رها کنیم چطور می توانیم به یک ساز و کار اخلاق طبیعی برسیم؟

. مرتضی مردیها : اولاً اشاره کنم که آن نگاه متعلق به همه فیلسوفان لیبرال نیست. بعضی همچون لاک هم به نظریه لوح سفید قائلند. البته در مورد سخنان مطرح شده در اینجا قابل طرح است. دوماً دقت کنید آن انسان شناسی لازمه اش این است که در مقام قانونگذاری، دولت قدرتمند باشد و خودخواهی بی حساب مردم را که آسیب رسان است در قالب اقتدار و صلابت نهادینه کنترل کند، و به سوی آزادی محدود به حقوق دیگران هدایت کند. ولی بحث ما بر سر اخلاق است. اخلاق جز با آزادی راست نمی شود.پاسخ من این است که بله اگر انسان را به حالت بدوی رها کنیم که جز تنازع بقا همراه با خشونت چیزی از آن درنمی آید، این درست است. یعنی آزادی به اخلاق برتر نمی انجامد ولی به موازات آن چیزهایی که گفتم و با فرض اینکه در یک جامعه لیبرال همواره ما علی الاصول شاهد آموزش بیشتر و رفاه بیشتر هستیم، به موازات این افزایش رفاه و آموزش است که شاهد توفیق و توسعه اخلاق هستیم نه فارغ از آن.

- خیلی ها معتقدند که لیبرالیزه شدن فضای روشنفکری در سال های دهه 70 شمسی که به نوعی با دکتر سروش شروع شد و شاید اوج آن را بتوانیم در نوشته ها و گفتار شما ببینیم به نوعی امکان هرگونه جنبش سیاسی که احتیاج به حدودی از فداکاری دارد را از بین برده. به بیان صریح عده یی از منتقدان شما، شما را تئوری پرداز ترس لقب داده اند. در باب این انتقاد چه نظری دارید؟


. مرتضی مردیها : اول، این سخن دارای فرضی است که در دوران انقلاب یا قبل از انقلاب آدم ها شجاع بودند یا درصد بیشتری از آنها شجاع بودند و آماده هزینه پرداختن، که الان نیستند. ولی خود این، آنقدرها که ابتدا به نظر می آید درست نیست. من بارها گفته ام که در بعضی راهپیمایی های انبوه فقط کافی بود که باران بگیرد، نصف آدم ها احتمالاً نمی آمدند یا تیر هوایی شلیک شود باز هم نصف دیگر نمی آمدند. نمی دانم اگر در یک راهپیمایی چند صدهزار نفری قرار بود همه آنهایی که در راهپیمایی شرکت می کنند کشته شوند جمعیتی که باقی می ماند به زیر یک درصد یا یک در هزار و امثال آنها سقوط نمی کرد؟ و به همین دلیل به نظر من یک مقدار در این رابطه اغراق می شود. دوم اینکه اگر اندکی این ادعا یعنی کم شدن شجاعت صحت داشته باشد، باز هم حاصل دست روشنفکرها نیست، حاصل رشد طبیعی جامعه است. یعنی جامعه یی که فرهیخته تر شد و به معنی ساده کلمه، معدل آموزش در آن اوج گرفت و به لحاظ رفاهی هم به هر حال و به رغم تمام مسائل مالی و اقتصادی که وجود دارد، از صدقه سر نفت، تا حدی رشد ایجاد شد، انگیزه افراد برای خطر کردن کاسته می شود. سوم اینکه آن جنبش های ایدئولوژیک و خطرپذیر و آن خطر کردن ها به چه نتیجه یی رسید که ما خیلی خشنود باشیم و از اینکه الان نیست نگران باشیم؟ و اما چهارم اینکه به نظر من آن چیزی که در ایران امروز عامل اصلی تر است در کنار آن چیزهایی که گفتم، کمک می کند به اینکه چیزی شبیه جنبش اجتماعی جدی تری متحقق نشود، فضای سیاسی است که اجازه فعالیت نمی دهد. در هر دوره یی که این اتفاق بیفتد همان نتیجه را خواهد داشت؛ از قرن های گذشته و دوران قرون میانه بگیرید تا هر جایی در عصر جدید، هر جا و هر وقت که سیستم کنترل و اعمال نفوذ و اعمال قدرت به نحوی باشد که هزینه فعالیت هایی که تحت عنوان جنبش از آنها یاد می کنیم و انواع مخالفت های سازمان یافته و سازمان نیافته را زیاد کرده باشد، و فایده آن را اندک، به همان نسبت شما شاهد افت این جور فعالیت ها هستید. علت اصلی این است که یک محاسبه سرانگشتی نشان می دهد چنین کارهایی کمتر مقرون به نتیجه است. در آن دوران هم اگر سرکوب کاملاً کارآمد عمل می کرد، نه شجاعتی بروز می کرد نه تحولی رخ می داد. اما اینکه از درون تفکر لیبرالی چیزی به عنوان غیرسیاسی شدن یا غیرمبارز شدن یا هزینه نکردن بیرون بیاید، فکر نمی کنم چنین قطعیتی وجود داشته باشد. بسیاری از لیبرال ها هم به موازاتی که احساس کنند فعالیت هایشان به غیر از زندان انفرادی و دیگر رنج هایی که باید بکشند یا هزینه هایی که باید بپردازند، فایده یی هم دارد، حاضر به پرداخت هزینه هستند چنان که پرداخته اند. اساساً خود لیبرالیسم هم تاریخش خالی از مبارزه نبوده است. بلکه تمام انقلاب های بزرگی که در قرون 17 و 18 فرانسه و انگلستان و امریکا شکل گرفت اساسشان لیبرالیسم و خواست های لیبرالیستی است و همین الان هم در دنیا بسیاری از مبارزات حقوق بشری لیبرالی است. من خودم گاهی تأمل می کنم کسانی که در افغانستان و عراق برای فعالیت های بشردوستانه می آیند و بعد ربوده می شوند، چه انگیزه یی داشته اند؟ بسیاری از کسانی که در ایران برای احقاق حقوق یا آزادی بیشتر، عدالت بیشتر، رفاه بیشتر و لذت بیشتر تلاش می کنند، دلیلی ندارد که آنها را دارای تفکر لیبرالی ندانیم.

- در واقع شما معتقد به این انتقاد نیستید که این لذت گرایی و فردگرایی که تفکرات شما اشاعه می دهد به نوعی موجبات انفعال سیاسی را مثلاً بین دانشجوها به وجود آورده است؟

. مرتضی مردیها : به این نکته توجه کنید که این تفکر نیست که آدم ها را به سمت لذت گرایی می راند یا توجه آنها را به این سمت جلب می کند، آدم ها خودشان به شکل غریزی این جور هستند. لیبرالیسم بیشتر از اینکه توصیه یی باشد، توصیفی است. این خیلی ساده انگارانه است که ما فکر کنیم آدم ها دنبال فداکاری و کف نفس بودند و با این تشویق ها که به تعبیر منتقدان، روشنفکرهای لیبرال انجام می دهند، از آن کارها دست برمی دارند و فردگرا می شوند، نه این طور نیست، آن اتفاق افتاده، یعنی انسان ها ذاتاً خودخواه هستند و ما روی آن واقعیتی که مشهود است تفسیر می گذاریم. نقش تفکر لیبرالی این است که به آدم ها می گوید اگر این طور هستی خیلی هم جای شرمندگی وجود ندارد. نه اینکه اگر این گفته نمی شد افراد کارهای بیشتری انجام می دادند. در عین حال الان هم مثل گذشته بخشی از دانشجویان فعالند، و از قضا امروزه دانشجویان لیبرال کوشاترند. تفاوتشان با گذشته در این است که عاقل ترند و افکارشان دچار فشار خون نیست و تا حد بیشتری ساده لوحی های رمانتیک را با محاسبه عقلانی عوض کرده اند.

- اگر از این مساله بگذریم و در یک بحث نظری تر وارد بشویم برخی از روشنفکرهای لیبرال از زاویه فایده گرایی شما انتقادی به شما وارد می کنند و معتقدند که فایده گرایی با لیبرالیسم قابل جمع نیست. شما این بحث را چگونه پاسخ می دهید؟

. مرتضی مردیها : معروف ترین لیبرال ها، فایده گرا بوده اند و حتی از آن کسانی که به بعضی از آن فایده گراها انتقاد کردند هم بعضی خود باز فایده گرا بودند. نهایت اینکه یک خوانش تعدیل شده تر که مثلاً از لحاظ فلسفی ایرادهای کمتری به آن وارد باشد را جایگزین آن کرده اند. مثلاً مشهورترین فرد لیبرال فایده گرا جان استوارت میل است و مشهورترین منتقد او جرج ادوارد مور. مور هم نهایتاً آنچه که پیشنهاد می کند در همان فایده گرایی می گنجد. اگرچه با تفاوت ها و رفع تناقض هایی که فکر می کند و در آثار میل وجود دارد در آثار او وجود ندارد، نکته دوم اینکه آنهایی که فایده گرا نیستند، چیستند؟ یعنی چه جور می شود لیبرال غیرفایده گرا بود؟ اگر می خواهید یک لیبرال غیرفایده گرا باشید لابد باید بگویید خیلی از چیزها و در راس آنها آزادی ارزش بالذات دارد و خوب است نه به خاطر اینکه به فوایدی منجر می شود. یعنی بگوییم اساساً این چیزی است که باید باشد حالا می خواهد به فایده منجر شود یا به ضرر.به نظر من این نه تنها از لحاظ نظری قابل دفاع نیست و من نمی دانم که حامیان آن به جز با ستایش نامه به چه وسیله یی می خواهند آن را اثبات کنند، بلکه در عمل هم این اتفاق نیفتاده است و وقتی که ما واقع بینانه به متن جریان زندگی در کشورهای صنعتی و لیبرال، چه در عامه مردم و چه در بخش های رشدیافته تر و روشنفکری، نگاه کنیم، می بینیم که همین طور است و برای آنها هم نهایتاً هرچه که تبلیغ می کنند گویی وسیله یی است برای هدفی که آن هدف، آسایش بیشتر است. البته بعضی از منتقدان فایده گرایی می گویند اگر بخواهیم فایده گرایی را جدی بگیریم باید بعضی حقوق را انکار کنیم و مثال های عجیب و غریبی هم می زنند که مثلاً اگر لازم شود یک عده بی گناه را بکشید برای اینکه زندگی اکثریت آدم ها از امکانات بیشتری برخوردار باشد، چه ،گویی تفسیرشان از فایده گرایی یک ایدئولوژی شبیه کمونیسم یا فاشیسم است. فایده گرایی مثل هر ایده معقول اخلاقی و اجتماعی در حدود صوابدیدهای اکثریت عقلا قابل درک و تصویب است. اگر نوعی هیات منصفه افکار عمومی اهل حل و عقد تشخیص دادند که بعضی حقوق مثلاً حق حیات هر فرد، به قول دورکین خال حکمی است که هر خال بلندی را می برد، معنای آن این است که زیانی که از نقض چنین حقی به جامعه می رسد بیش از آن نفع است، پس آن را کنار می گذارد.اگر در نظریه های فایده گرایی کلاسیک ایرادی هم باشد، و لازم باشد که در آن تفکر بازنگری کرد، بازنگری آن به یک فایده گرایی می رسد که تعدیل شده تر است، نه به غیرفایده گرایی. وگرنه برمی گردیم و می رسیم به یک اخلاق کانتی که شما باید راست بگویی حال به هر نتیجه یی برسد و مثلاً حتی زمین و کل حیات نابود شود. چون دروغ ذاتاً کار نادرستی است.از این گذشته، اگر برای چیزی هویت ابزاری ادعا شد، معنی آن این نیست که اعتبار آن کم شده است. به نظرم به دشواری می شود از این دفاع کرد که ابزاری بودن لزوماً به سوءاستفاده کردن منجر می شود. شاید مهمترین انتقاد به فایده گرایی این باشد که ارزش ذاتی بعضی حقوق را نمی پذیرد. آیا کسانی که از حقوق انسان ها دفاع می کنند واقعاً به چیزی غیر از این معتقدند که با این حقوق ما می توانیم دنیای آسوده تر و شادتری برای انسان ها فراهم کنیم؟ اگر کسی معتقد است که در ذات این جهان و در ذات انسان چیزی و ارزشی به نام آزادی وجود دارد که فارغ از هر نتیجه یی باید ارزش قلمداد شود، به گمانم به دشواری می شود از آن دفاع کرد.

- شاید این به این دلیل باشد که بعضی از فایده گرا ها به این شکل بحث می کنند که فایده گرایی آنها به نوعی جمع گرایی منجر می شود و به سوسیالیسم نزدیک می شود. به نظر می رسد شما حداقل باید مشخص کنید که از کدام خوانش فایده گرایی دفاع می کنید؟ و آیا اساساً معتقد هستید به اینکه بعضی از خوانش های فایده گرایی به نوعی جمع گرایی منجر می شود؟

جمع گرایی را باید در معنای دقیق خود قرار بدهیم. ما از جهانی شدن دفاع می کنیم و خیلی از کسانی که خودشان را لیبرال غیرفایده گرا معرفی می کنند آنها هم از جهانی شدن دفاع می کنند. به آن معنا جهانی شدن یک نوع جمع گرایی است، در این معنی جمع گرایی چیزی نیست جز شاهد بهبودی تعداد بیشتری از افراد بودن. جمع گرایی فایده باوری از نوعی نیست که حقوق فرد را انکار کند. این ایرادها را باید به لنین گرفت که می گفت برای خاگینه درست کردن باید تخم مرغ ها را شکست و به کلیه ایدئولوژی هایی که از فرد فداکاری می طلبند. فایده گرایی از فرد به جمع می رسد پس جمع گرایی اش منافی منافع و حقوق فرد نیست. جمع گرایی به آن معنا که تعداد بیشتری از افراد در دایره کامیاب ها قرار بگیرند چه مشکلی دارد؟

. مرتضی مردیها : بله، شاید در جاهایی مرزهای اینها با هم اختلافاتی داشته باشد و این خاصیت وضعیت زندگی جمعی انسان است. یعنی شما بعضی از خوانش های لیبرالیسم را احساس می کنید که به سوسیالیسم نزدیک می شود و بعضی از آنها به محافظه کاری نزدیک می شود و این وجود دارد و هیچ راه حل قاطع و دقیقی هم برای آن وجود ندارد الا اینکه قضاوت جمعی از نخبگان این باشد که از اینجا به بعد به منظورهایی که از این مکتب داشته ایم، جداً تعدی می شود. اگر معنی دفاع از فردگرایی این باشد که سرنوشت جامعه هیچ اهمیتی برای ما ندارد، به نظر من هیچ لیبرالی نمی تواند از آن دفاع کند، ادعای من این است که حتی اوکشات یا هایک هم بعید است بتوانند ادعا کنند که اگر کسانی در خیابان از گرسنگی بمیرند هم، برای من اهمیت ندارد. تاکید می کنم که وجه تئوریک بحث البته باز است و همواره می توان ایرادهایی گرفت و اصلاً دنیای مدرن وصف مهمش همین است که به خود انتقاد می کند و سعی در اصلاح آن دارد. اما برخوردهایی از این دست که شما که از فایده گرایی یا تقدم معیشت بر آزادی دفاع می کنید پس چنین هستی و چنان نیستی مشکلی از کسی حل نمی کند.

- یکی دیگر از انتقادهایی که به شما وارد می شود این است که شما در نظام معرفت شناختی تفکر خودتان به نوعی پست مدرن هستید. با گرایش هایی که در فلسفه علم به کواین و کوهن دارید. از طرفی خیلی ها معتقدند که عدم قطعیت دشمن و خصم ارزش های لیبرال است و ما می بینیم که شما از جهانشمولی و ارزش های لیبرالیسم هم دفاع می کنید آیا به نظر شما این تناقض نیست و اگر تناقض نیست این جریان را به لحاظ تئوریک چگونه حل می کنید؟

. مرتضی مردیها : من از تعبیر پست مدرن که بیشتر بعضی متفکران قاره یی را به یاد می آورد چندان خشنود نیستم. من از مدرنیته دفاع می کنم. در عین حال عقیده به عدم قطعیت هم تناقض نیست و دفاع از آن هم خیلی دشوار نیست، بعضی گمان می کنند که یونیورسالیسم ارزش های لیبرالی باید بر یک سری مبانی مستحکم و قاطع غیرقابل انکار نظری و فلسفی مبتنی باشد به نحوی که به ضرورت بشود از آن برهانی معطوف به نتایجی که در نظر ما هست استخراج شود. در بسیاری زمینه ها و مساله ها این امکان وجود ندارد حتی در علوم تجربی، فیزیک و شیمی که بعضی دقت ها و بعضی پیش بینی هایشان برای ما حیرت آور است، پوپر تفسیر قشنگی در این زمینه دارد که در دنیای تجربی مثل کسانی هستیم که در یک زمین سست می خواهیم یک آلاچیق بزنیم، دیرک هایی را در زمین می کوبیم، لازم نیست که این دیرک ها به یک لایه سنگ برسد تا خیالمان راحت شود که مستحکم شده؛ فقط کافی است تا حدی فرو رود که بایستد، آن وقت می توانیم آلاچیق خود را بنا کنیم، به نظر من بسیاری از ارزش های حقوق بشر و لیبرالی جهانشمول است به این معنا که در هر جامعه یی ولو اینکه فرهنگ و سوابق تاریخی اش به کلی متفاوت باشد، وقتی چیزهایی مثل آموزش و رفاه در آن گسترش پیدا می کند پرسش های مهم زندگی اجتماعی، پاسخ های نسبتاً همگرایی پیدا می کند. همگرا نسبت به نقطه کانونی که ابتدا در غرب محقق شد و به این معنا جهانشمول است.به دشواری می شود در دنیا کشوری مثل چین و ژاپن پیدا کنید که اینقدر فرهنگ مستقل و سوابق ویژه داشته باشند. اما هر چقدر رشد می کنند، به اصطلاح رایج غربی تر می شوند. این غربی شدن نیست، گرایش به فرهنگی است که جهانی است. اگر در کره دیگری هم آدمیانی با اوصاف کلی ما باشند، بسته به آن دو مولفه، نسبت به این پاسخ ها، نسبت به ارزش ها و روش های لیبرالی همگرا هستند. چون مشکلات مشابه به کمک عقل مشابه (در حالت رفاه نسبی مشابه) راه حل مشابه خواهد یافت. و واقعیت ها همین را نشان می دهند. هر کجای دنیا بودایی، کنفوسیوسی، اسلامی، مسیحی، کاتولیک یا پروتستان، به تناسب اینکه توسعه در آنجا اتفاق می افتد، پاسخ پرسش های بنیادی زیست اجتماعی به سمت چیزهایی که از زمان رنسانس شروع به مطرح شدن و جدی شدن در غرب کرده است به این سمت هم می آید و ما به این دلیل می گوییم که این ارزش ها یونیورسال هستند ولی اگر کسی فکر می کند که برای یونیورسالیسم از این دست باید اثباتی قرار داد، این امکان اصلاً وجود ندارد، نیازی به چنان مبانی برای یونیورسالیسم ارزش های لیبرالی نیست. ممکن است این ارزش ها به همراه این علم موجود و ... معلول شرایط خاص و سیر تاریخی خاص (اقتصادی، سیاسی و ...) بوده باشد، مهم نیست. مهم این است که عجالتاً بدیل بهتری برای آن نیست. ممکن است حتی این بهتری خود دیسکورسیو باشد، ولی باز هم چاره یی نیست جز عمل بر همین اساس. چاره یی اگر بود لابد اکابر پست مدرن به بی عملی مطلق و بی نظری مثبت دچار نمی شدند.گمان من این است که پست مدرن ها یا پساساختارگرا ها یا حتی ساختارگراها و تمام کسانی که به نوعی در مقابل عقل در تفکر اولیه لیبرالی و تجربه گرایی پوزیتیو موضع گرفته اند بسیاری از سخنان شان درست است. چه قسمتی از سخنانشان درست است؟ آن قسمتی که می گویند آن بنیادهای نظری و فلسفی مستحکم و غیر قابل تغییر و همگانی و همه جایی که ادعا شده است، وجود ندارد. این حرف درستی است. منتها مشکل این است که آنها از این نتایجی سیاسی و اجتماعی می گیرند که بعضی از آنها هم نادرست است هم خطرناک.

- اگر از همین زاویه چند فرهنگ گرایی پست مدرن ها و بحثی که راجع به منطق درونی هر فرهنگ می شود را بخواهید نقد کنید روی چه پایه یی آن را نقد می کنید؟ با توجه به اینکه خودتان هم در معرفت شناسی پست پوزیتیویست هستید.

. مرتضی مردیها : به نظر من همین چند فرهنگ گرایی هم یکی از استفاده های نابجا از آن مبانی است. آن مبانی که من قبول دارم همان چیزهایی است که برخی فیلسوفان انگلوساکسون به آن باور دارند که خود آنها هم می توانند لیبرال تلقی شوند. چون نمی گویند هر کس هر کاری کرد یا هر چیزی گفت قابل قبول است و درست و هیچ معیاری برای قیاس اینها وجود ندارد. حتی رادیکال ترین اینها، کوهن، دو تفسیر از آن هست؛ یک تفسیر هست که قیاس پذیری را انکار می کند و دیگری اینکه آن را در مواردی دشوار می داند. چیزی که باعث می شود من چند فرهنگ گرایی را نپذیرم این است که اولاً چندفرهنگی وجود ندارد. اگر بدویان را به حال خود رها کنیم و مقایسه در بین پیشرفته ها باشد، آن تفاوت فرهنگی اهمیتی ندارد. مشکل اینجا است که این افراد می آیند جوامعی مثل کابیل، پیگمه، پلونزیایی و جوامع بدوی را دارای فرهنگ می دانند و قیاس می کنند با جامعه لس آنجلس یا توکیو امروز. این قیاس بی ربطی است و اگر بخواهیم فرهنگ ها را با هم مقایسه کنیم، فرهنگ هایی را که از درجه رشد کم و بیش برابر برخوردارند باید با هم مقایسه کنیم. فرض کنیم که چنانچه بعضی مردم شناس ها گفته اند اینها از لحاظ منطق و استدلال های خودشان خودبسنده باشند. معنی اش این است که آنها یکی جهان متمدن هم یکی؟ مگر غیر از این است که آنها در فقر، جهل، خشونت و... غوطه ور هستند؟ و مگر غیر از این است که ما زندگی آنان را هرگز واقعاً و عملاً برای خود نمی پسندیم ولی آنان آری. ما برای نجات از بیماری بسیار به ندرت سراغ جادو می رویم، ولی آنها با اشتیاق داروهای ما را استفاده می کنند. لازم نیست برای اثبات برتری فرهنگ علمی و عقلی بر فرهنگ وحشیان، استدلالی فلسفی و قوی وجود داشته باشد. کافی است حس کنیم که گستره وسیعی از انسان ها از چنان نحوه زندگی گریزانند و آن نحوه زندگی هم رو به اضمحلال دارد. بیش از این به چه نیاز داریم؟ مقدمه یی وجود دارد که آن مقدمه درست است؛ بعید نیست که این معیارهایی که به لحاظ فکری و فلسفی و حقوقی و غیره و ذلک در دنیای متمدن رواج پیدا کرده است متکی به مبادی باشد که اگر این مبادی شکلی دیگر داشت اینها به نتایج دیگری می رسیدند. درست است شاید این طور باشد ولی اکثریت گسترده عقلای عالم توافق دارند که بیماری و جهل و خشونت بد است. شاید اگر رژیم دیگری و اقتصاد دیگری بود ما به نتیجه دیگری می رسیدیم و حالا آن نبوده و ما هم نرسیده ایم. شاید از حرف آنها بشود نتیجه گرفت که شما نمی توانید به زور در سر عده یی بزنید و به زور آنها را با معیارهای خودتان آدم کنید. ولی وقتی فرهنگ سکس بر فرهنگ سامورایی، در عین آزادی انتخاب پیروز می شود چه؟ استدلال به برتری فرهنگ مدرن می تواند از مقدمات قطعی و یقینی برای همه زمان ها و مکان ها و همه شرایط متصور برخوردار نباشد، ولی به مفیدتر بودن و برتری آن با معیار این علم و سیاست و اقتصاد که می توان حکم کرد. اما این علم و عقل، علم و عقل غربی نیست، علم و عقل انسان است با متعلقاتی که ظاهراً از او جدانشدنی است. کسانی که از مبادی عدم قطعیت و علم به این نتیجه می رسند که هر کسی هر کاری کرد برای خودش خوب است و هر قومی هر کاری کرد و هر طوری بود ما نمی توانیم بگوییم که از ما پایین تری، علتش این است که آنها چون می خواهند شاخ در شاخ نظام لیبرالی بگذارند و با آن بجنگند و ابزارهای قدیمی از آنها گرفته شده است، پس به اینها اتکا می کنند. در حالی که این ابزارها اصلا ً قابل دفاع نیست. بنابراین به نظر من ما می توانیم در فلسفه و علم به عدم قطعیت باور داشته باشیم ولی با اتکا به عقل جمعی اکثریت عقلای دنیا، به جمعی از ارزش ها و شمول آن باور داشته باشیم. به خصوص با توجه به اینکه در همان جوامعی که فرهنگ انتفاعی هم دارند می بینیم که با رشدشان به همین ها گرایش پیدا می کنند البته این سخنان هم می تواند به طرف مقابل جواب بدهد و بگوید که این همان عقل تو و همان فکر تو است که به آن دنیا صادر می شود. آن چینی و آن ژاپنی هم با همین علم و فرهنگ آمیخته می شود و درست است که این را شما به آن تحمیل نکرده اید ولی شما جوری آن را پرورش می دهید و آن جوری پرورش پیدا می کنید که وقتی استدلال می کند آن استدلال به همان نتایج می رسد، و البته این به نظر من پاسخی ندارد و این ایراد شبیه ایرادی است که هزاران سال است در تفکر فلسفی وجود داشته است. اگر کسی از شما سوال کند که از کجا معلوم است تمام زندگی، مبارزه، لیبرالیسم و سوسیالیسم و ... یک خواب طولانی نباشد؟ مگر شما خواب نمی بینید؟ در خواب هم که شما نمی فهمید خواب هستید؟ از کجا معلوم که این سلسله مراتب خواب نباشد و اینکه این یک خواب دیگر است و ما بیدار شویم و ببینیم که همه اینها توهم پندار بوده است.هیچ کس نمی تواند به این سوال پاسخ دهد. ما فقط یک پاسخ داریم؛ فرض همه این است که خواب نیستیم. حس می کنیم بهتر است چنین فرض کنیم. در آنجا هم همین است و اثباتی در کار نیست. فرضمان این است اگرچه شاید مقدمات دیگری به لحاظ اقتصادی و غیره و ذلک وجود می داشت ما هم در علم و حقوق بشر و فلسفه و غیره و ذلک ممکن بود به نتایج دیگری برسیم ولی حالا نبوده و نرسیدیم، اما فعلاً در چارچوبی که داریم الان در آن زندگی می کنیم حس می کنیم این معیارها و ارزش ها از رقبای عقب مانده اش بهتر است.

- به نظر می رسد که شما برای فرهنگ اصالتی قائل نیستید

. مرتضی مردیها : همین طور است. یعنی در مقام علیت اصیل. به نظر من آنچه مهم است سطح فرهنگ است و نه محتوا و نه غنای فرهنگ و سطح فرهنگ هم معدل آموزش است و توابعی دارد. که توابع آن هم احترام به دیگران و رعایت حقوق دیگران و امثال اینها است. من راجع به این قضیه در آینده نزدیک بیشتر خواهم گفت. چون آن چیزی که جهان سوم گراها، چپ ها و پست مدرن ها تحت عنوان فرهنگ غنی تبلیغ می کنند هیچ نیست جز جهل مرکب و ترکیب بغرنجی است از خرافات و دستورالعمل های زندگی که متعلق به ذهنی است که قدرت درک و تعمیم ندارد.شاید هم از دستورات اساطیرالاولین و پیران قوم و این چیزها استفاده کند، در حالی که در دنیایی که شما قدرت علم و عقل را باور کنید، برای مشکلات زندگی به دستورالعمل های متنوع تا مرز بی نهایت متکی نیستید و محاسبه می کنید و به نتیجه می رسید. اگرچه بعضی از محاسبات هم ممکن است انجام شده باشد ولی نه از سوی اسطوره ها و نه از سوی پیرانی که فقط سنت پشتوانه آنها است. در هر صورت قدرت محاسبه و تعمیم متکی به درک مشترک عقلانی و عقلایی سخن اصلی را می گوید و اگر از این عبور کنید فرهنگ می شود «کیمونوی» ژاپنی و بعضی از پوشش ها و خورش ها و امثال این چیزها که در حد چاشنی زندگی جذاب است ولی برای اینکه بخواهد بنیادی را تشکیل بدهد، نه.

- آقای دکتر، خیلی ها معتقدند شما حرف هایی می زنید که بسیار متفاوت است از بسیار گفته ها یا نوشته ها. حتی روزنامه نگاری شما را روشنفکری خلاف جریان توصیف کرده بود. فکر می کنید چرا نوشته ها و عقایدتان خلاف جریان به نظر می رسد؟

. مرتضی مردیها : من در پاسخ به این سوال ناگزیرم لطیفه یی را تعریف کنم، یک نفر در رستورانی یک لیوان را برداشت و گفت که چرا در این بسته است؟ و بعد وارونه اش کرد و گفت؛ ته آن هم سوراخ است، به نظر من بهتر است لیوان را درست بگذارید و خواهید دید که نه سر آن بسته است و نه ته آن سوراخ است، من معتقدم که غلبه دیسکورس های غیر لیبرال به نحوی بوده است که - البته فقط آن نبوده و آن غلبه هم بی دلیل نبوده است - با خیلی از عواطف غریزی ما و پندارهای بدوی ما جور درمی آید. مثلاً بسیاری از نظریات عدالت سختگیرانه همان غریزه حسد است و روی آن سوار می شود و برای همین است که ماندگار می شود و بدیهی جلوه می کند. بنابراین آن بلایی که بر سر دنیا آمد به شرحی که من در کتاب مبانی نقد فکر سیاسی گفته ام، به همین شکل و شیوه بوده است. تصورم این است که سخنانم با خیلی از معیارهای فارغ از این گفتمان ها، اتفاقاً بدیهی است مثل آن قضیه لیوان. ولی کسانی که آمدند با این تفکرات، لیوان اندیشه و استدلال را وارونه گذاشتند، الان تعجب می کنند که چرا یک نفر دارد آن را وارونه و در حقیقت (با معیار درک مشترک عقلا) درست می نشاند.بسیاری از تفکرات روشنفکری کلاسیک درباره دولت و مردم و اشراف و پیشرفت و تغییر و مبارزه و وطن و امپریالیسم و لذت و عدالت و آزادی و ...اینها همه لیوان های وارونه یی است که ما یکی یکی باید آنها را برگردانیم و آنها را به قاعده بگذاریم. تجربه من این است که اگر بسیاری از این حرف ها را ما در فضای یک برش معمولی از یک جامعه پیشرفته صنعتی بگوییم، آنها خواهند گفت اینها که بدیهی است و این همه تاکید لازم ندارد. ولی در عین حال وقتی در چارچوب باورها و دیسکورس ها و پندارهای جدی گرفته شده و زیاده از حد جدی گرفته شده، فکر می کنیم، آن تفسیرها و تعبیرها را یا نادرست یا دست کم عجیب می یابیم. من در فضاهایی که حرف زده ام، که مستمعان موضع ایدئولوژیک سخت نداشته اند، کمتر با انکار روبه رو بوده ام. خیلی از دانشجوهایم به من مراجعه می کنند و می گویند که ساخت ذهنی ما به هم ریخته و چیزی برای ما باقی نمانده (همان چیزی که خود ما هم به استادان لیبرال خودمان می گفتیم) ولی در عین حال اعتراف می کنند که وقتی فکر می کنیم، می بینیم که همین است و پیشتر اشتباه فکر می کرده ایم.

- این سوال با سوال هایی که تا به حال پرسیده ایم تفاوت دارد. در مسیری که آمده ایم به نظر می رسد شما به یک تحول فکری رسیده اید. در واقع از دوره یی که شما رسماً در جبهه بوده اید تا دوره یی که به مرور تبدیل به یک روشنفکر لیبرال شدید و در این راه هم مدتی دل در گرو روشنفکری دینی داشته اید، رمز این تغییر و تحول را چه می دانید؟

. مرتضی مردیها : به نظرم فقط من نبوده ام که چنین بوده ام، خیلی ها چنین مسیری طی کرده اند. شاید بعضی از آنها هم کمتر مشهورند و کمتر نوشته اند. این یک روند غالب بوده است. من یک استثنا نبوده ام. البته جمله معروفی هست که می گوید هر آدم عمیق و جدی در بیست سالگی کمونیست است و در سی سالگی لیبرال و در چهل سالگی محافظه کار. اگرچه این حرف ممکن است در قالب ظاهری مقداری شوخی به نظر بیاید ولی بهره یی جدی از حقیقت دارد. به هر حال در دوران جوانی از یک طرف شور و هیجانی که بر آدم مسلط است و سخنان آرمانی را باور می کند ولی به تدریج اگر به مسیری افتاد که فکر کند، به همین نتایج می رسد. من معتقدم اینکه می گویید سرگذشت میلیون ها نفر از مردم جوامع کشورهای جهان سوم است. منتها خیلی از آنها نویسنده و ژورنالیست و روشنفکر و متفکر نمی شوند ولی همین مسیر را طی می کنند. مثل راهپیمایی های چند ده هزار نفری که تحت عنوان گروه های سیاسی و ایدئولوژیک در تهران راه می افتاد. و الان خیلی از آن افراد یا بقال هستند یا کارمند یا راننده تاکسی یا پزشک و مهندس و ... و آن ایده ها هم مثل صندوقچه یی است که اسباب بازی های بچگی شان توی آن به یادگار مانده است. ممکن است که دیگر به آنها باور نداشته باشند و شاید هم به شکل های تعدیل شده تری از آنها باور داشته باشند و هیچ کاری هم در جهت آن انجام ندهند و این مسیر، مسیر عادی و معقولی است، منتها بعضی از جریان های روشنفکر که متاسفانه به همین دلیل برد سخنرانی هایشان یا شاید تاثیرگذاری هایشان کم نبوده، این عقب نشینی را بد تفسیر می کنند. به نظرم اینکه در دوران شباب و نوجوانی و خامی و غلبه احساسات، ایده آل های نشدنی روی شما غلبه کند و به تدریج که عاقل تر شدید احساس کنید ظاهراً قرار نبوده آن آرمان ها در این جهان محقق شدنی باشد. به قول ویتگنشتاین ما نمی دانیم برای چه به این دنیا آمده ایم ولی می دانیم که قرار نبوده اینجا راحت باشیم، چون اسباب راحتی مان فراهم نیست. به همان قیاس من می گویم که نمی دانم چرا به این دنیا آمده ایم ولی می دانم برای تحقق آن ایده آل ها نبوده چون تجربه نشان داد نشدنی است.

- سخن پایانی شما چیست؟

. مرتضی مردیها : سخن پایانی من اینکه دوستانی هستند که در مواجهات معمول علمی و فلسفی به جای دوستی رفتار دیگری را در پیش می گیرند با همین استدلال که افکار و عقاید شما، در بین جوانان نشر پیدا می کند و خطرناک است. به آنها اطمینان می دهم که متاسفانه آنقدر هنوز و دست کم در جوامعی مثل جامعه ما، بنیادهای رایج اندیشی فراوان است که آنها خیلی نباید ناامید باشند و هنوز به اندازه کافی می توانند گوش شنوا پیدا کنند و نگران ما هم نباشند چون به اندازه کافی دکان ما کساد هست.بعدش هم اینکه در ورای این اختلاف ها، نقاط اشتراک هم هست. آنجایی که نقاط اشتراک نیست، در قیاس با تفکراتی است که زورگویی و خشونت و عقب ماندگی و اینها را تئوریزه می کند. ولی برای کسانی که به هر حال برای انسان از آن حیث که انسان است احترام قائلند و دنبال این هستند که به هر حال انسان ها زیست بهتری داشته باشند، و رنج کمتری ببرند، اختلافاتشان به نوعی نیست که بدسگالی و سنگربندی های سفت و سخت را توجیه کند. اگر قرار است چنین تعارض هایی وجود داشته باشد، بین مجموعه این تفکرات است با آنهایی که یک نوع بدویت را در قالب ایدئولوژی تبلیغ می کنند، نه بین خود ما. در گذشته دور یک نوع بدویت خشن خود را تحمیل می کرده یا در پناه خرافه می خزیده است و در گذشته نزدیک هم در قالب فاشیسم و کمونیسم نوعی پیشرفت پنداری تبلیغ شده است. تفکراتی هم در عصر ما با تابلوهایی متفاوت و جنسی مشابه با آنان دارند کار می کنند که به نظر من باید با آنها خطوط گسل را برجسته تر و فراخ تر کرد. و این بیش از هر چیز به اصول فکر مدرن و نقد آن با معیار عقل اکثری وابسته است. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 2:51  توسط پویا  | 

مصاحبه با باقی

استقلال حقوق بشر از سیاست:پویا قلی پور-امید ایران مهر

بهانه اولیه گفتگو با عمادالدین باقی، مقاله‌اي بود که سال گذشته و در آخرین شماره‌های روزنامه شرق (پیش از توقیف) از او منتشر شده بود. یادداشتی با عنوان «آشفتگي مفاهيم: فعال سياسي وفعال حقوق بشر» که حساسیت وی را نسبت به تفکیک دو حوزه مبارزه سیاسی و دفاع از حقوق بشر نمایان مي‌کرد. در طول گفتگو اما از موضوعات بسیاری سخن گفته شد. از دادگاه مطبوعات و محاکمه باقی به خاطر مقالاتش درباره قتل‌های زنجیره‌اي گرفته تا تجمع سال گذشته زنان در میدان هفت تیر. عمادالدین باقی هم اکنون ریاست تنها سازمان غیردولتی فعال در زمینه دفاع از حقوق زندانیان (به معناي عام كلمه) را عهده‌دار است. باقی چندی پیش برای اولین بار در تاریخ قضایی ایران، لیستی منتشر کرد که در آن تعداد و گرایشات سیاسی تمامي ‌زندانیان سیاسی محبوس در زندان‌های سراسر کشور به تفصیل بیان شده بود. وی همچنین اولین کسی بود که آمار دقیقی از تعداد قربانیان مبارزات‌سیاسی پیش از انقلاب را چند سال پيش در كتاب بررسي انقلاب ايران و همچنین آماري از شهدای جنگ تحمیلی را سال گذشته در مقاله‌اي درباره جنگ منتشر کرد. در اینجا لازم است از دوست همراهمان آقای علیرضا هومان که بخش اعظمي‌از این گفت‌وگو بدون حضورشان میسر نمي‌شد، تشکر کنیم.

 

جناب آقای باقی! شما به عنوان مدیر یکی از معدود انجمن‌های غیر دولتی در حوزه دفاع از حقوق بشر و به طور خاص حقوق زندانیان، وضعیت حقوق بشر در ایران و دفاع از آن را در چه مرحله‌اي مي‌بینید و اساسا کارهای انجام گرفته تا امروز را چطور ارزیابی مي‌کنید؟

در این زمینه پاسخ آماری مشخصی وجود ندارد، یعنی در واقع نمي‌توان گفت این راه به کجا ختم مي‌شود و یا چند درصد از راه طی شده است، اما اگر به شکل فرضی مسیر پیش رو را به چهار بخش تقسيم كنيم و فعالیت حقوق بشری را در دو سپهر قانونی و عملی تفکیک کنیم، مي‌توان گفت از لحاظ حقوقی ما ربع اول مسیر را پشت سر گذاشته‌ايم ولی هنوز در ربع دوم باقی مانده‌ايم. این به آن معناست که اگر چه در این زمینه با استانداردهای جهانی فاصله زیادی داریم، اما در حال حرکت هستیم. در دوره اصلاحات موقعیتی پیش آمد که به نظر مي‌رسید ما در معرض گذر از ربع دوم هم قرار گرفته‌ايم، چون در آن موقع قوانینی در مجلس به تصویب مي‌رسید که بر اساس مبانی حقوق بشری بود و با وجود اینکه غالب این مصوبات توسط شورای نگهبان رد مي‌شد، لااقل این امید به وجود آمده بود که دستگاه قانون‌گذاری برای حرکت به سمت تصویب قوانین مطابق با حقوق بشر خیز برداشته است. اما این کش و قوس‌ها و مقاومت‌ها تا جایی ادامه یافت که ترکیب دستگاه تقنینی به کل تغییر کرد و ما در همان مرحله متوقف شدیم. اما از لحاظ عملی فکر مي‌کنم ما بسیار عقب‌تر هستیم. بسیاری از قوانین معقول و حقوق بشری که اتفاقا قوانین مترقی هستند که در ساختار حقوقی ما وجود دارند، در عمل رعایت و اجرا نمي‌شوند. مثلا قانون برای بازداشت موقت؛ اصل بازداشت و حتی برای احضار‌ها محدودیت‌هایی را لحاظ مي‌کند که به موجب آن اساسا نمي‌توان کسی را پیش از آن که مدارک و دلایل کافی برای بازداشتش فراهم شده باشد احضار یا بازداشت کرد. اما متاسفانه تمام این قوانین زیر پا گذاشته مي‌شوند.

پس از نظر شما، ما در بسیاری از موارد در زمینه اجرای قانون دچار مشکل هستیم و درواقع قوانین مترقی‌اي داریم که اجرا نمي‌شوند؟

بله. البته این مشکل در بسیاری از کشورهای در حال گذار مشاهده مي‌شود که قوانین وضع شده توسط دستگاه قانونگذاری همان کشور نیز به درستی اجرا نمي‌شود، در حالی که اگر تنها به همان قوانین هم احترام گذاشته شود، سطح حقوق بشر در این کشورها به میزان قابل توجهی ارتقا مي‌یابد.

شما چندي قبل بحثی را مطرح کرده اید، مبني بر تمایز میان فعال‌سیاسی و فعال‌حقوق بشر. از نظر شما تفاوت اساسی میان این دو مقوله چیست؟ و آیا با وجود این تفاوت‌ها، مي‌توان همپوشانی‌هایی بین این مفاهیم یافت یا خیر؟

در حقیقت نقطه تمایز اصلی آن است که مساله اساسی فعال سیاسی «قدرت» است ولی براي فعال حقوق بشری قدرت سیاسی اهمیت ندارد، یعنی اگر فعال حقوق بشر با ساختار حکومتی دارای کشمکش باشد به این دلیل است که آن حکومت قوانین حقوق بشر را نقض مي‌کند، ولی فعال سیاسی در پی نیل به اهداف سیاسی و مشارکت در قدرت است. البته در این بین گاهی همپوشانی وجود دارد و در مواردی نیز تعارض حاصل مي‌شود. مثلا یک فعال‌سیاسی اخلاق مدار با یک فعال‌حقوق بشر مي‌تواند همپوشانی و همسویی داشته باشد اما اعمال یک فعال سیاسی غیراخلاقی که معتقد است با هر وسیله‌اي شده باید حکومت را از کار انداخت با فعالیت حقوق بشری در تناقض است.

آقای باقی! به نظر مي‌رسد این مسائلی که گفتید آنقدر مهم نباشد که در شما احساس خطر ايجاد کند. آنچه که شما از ناحیه آن احساس خطر مي‌کنید و فکر مي‌کنید که خلط مبحث فعال سیاسی و فعال حقوق بشر باعث وقوع آن مي‌شود چیست؟

اتفاقی که الان افتاده این است که مرزها بین این دو تعریف بهم ریخته است و رسانه‌های برون‌مرزی به خاطر موضع اپوزیسیونی خود، کسانی را فعال حقوق بشر معرفی مي‌کنند که درواقع مبارز سیاسی هستند. باید معلوم شود که یک فعال حقوق بشر چه مؤلفه‌هایي دارد. شخصی که مي‌خواهد فعال حقوق بشری شود، باید دارای صلاحیت‌های اخلاقی و حقوق بشری باشد. از سوی دیگر نقض حقوق بشر اشکال حکومتی و خارج از حكومت دارد، براي مثال نمي‌توان فعال حقوق بشری بود، ولی بدون ضرورت، اعتصاب غذاي سياسي کرد، دروغ گفت و یا برای ضربه زدن به حکومت از دایره اخلاق خارج شد . در هم آمیختگی و خلط مبحث فعال سیاسی و حقوق بشری باعث ضربه خوردن حقوق بشر مي‌شود، زیرا معمولا فعالین سیاسی از موارد حقوق بشری برای رسیدن به اهداف سیاسی خود استفاده ابزاری مي‌کنند. همین خلط مبحث است که باعث مي‌شود دولت‌ها و حکومت‌ها در مقابل سازمان‌های دیده بان حقوق بشر پاسخگو نبوده و به نقض علنی حقوق بشر دست بزنند. در چهار، پنج سال اخیر دولت‌هایی که نقض حقوق بشر مي‌کنند، این بهانه را یافته‌اند که دولت‌های دارای قدرت و به ظاهر مدافع حقوق بشر، خود ناقض این حقوق هستند، زیرا هرگاه قیم حقوق بشر مي‌شوند، مي‌توانند رفتار‌های غلط خود را توجیه کنند . فرضاً دولت امریکا که پرچم حقوق بشر و حمایت از آن را بلند مي‌کند خود فجایعی همچون ماجرای زندان‌های ابوغریب و گوانتانامو را موجب مي‌شود، اما خود را به هیچ نهادی پاسخگو نمي‌داند.

شما در مقاله‌اي که نوشته‌اید، اشاره مي‌کنید که فعال حقوق بشری نه از در نفی حکومت بر مي‌آید و نه اثبات آن و در واقع حکومت از نظر او اهمیت ندارد، اما بسیاری از انواع حکومت بالذاّت و در وجود خود با اساس حقوق بشر که همانا حراست از کرامت انسانی است، در تعارض هستند. در چنین فضایی این طرز رفتار از سوی فعال حقوق بشری او را به موجودی خنثی و بی‌اثر تبدیل نمي‌کند؟

دلیل آنکه فعال حقوق بشری با اصل حکومت در نمي‌افتد و مقابله نمي‌کند این است که در قضاوت حقوق بشری عملکرد حکومت‌ها مهم است و نه نوع ساختار آنها. مساله دیگر این است که فعال حقوق بشری رئالیستی و عمل‌گرایانه به مسائل نگاه کرده و با آنها برخورد مي‌کند، نه ایدئولوژیکي و ذهنی. اگر حکومتی بگوید که به کرامات انسانی پایبند است یا نیست، این پاسخ در مرحله نخست تنها کیفیت و روش فعال حقوق بشری را تعیین مي‌کند که مي‌تواند شامل تعامل، تقابل و یا تعامل تا حد ممکن و تقابل در صورت نیاز باشد. دولت‌هايي هستند که اعلام نمي‌کنند به کرامات انسانی پایبند هستند و آن را اساس حکومت خود نمي‌دانند اما حتی ظرفیت‌هایی برای تعامل با آنها نیز وجود دارد. بنابراین فعال حقوق بشری سعی مي‌کند با تعامل، فشار و گفت‌وگو به سوی اهداف خود حرکت کند. اما اگر این منطق رئالیستیک و عمل‌گرایانه را نداشته باشد، فعال حقوق بشری فریب مي‌خورد، چون بسیاری از دولت‌هايي که نقض حقوق بشر مي‌کنند، خود را پایبند این اصول مي‌دانند و قوانین آن‌ها بر اساس حقوق بشر بنا شده است.

اما در بسیاری موارد فعال حقوق بشر هم به نقطه‌اي مي‌رسد که نیاز به تقابل با حکومتها را برای رسیدن به اهداف خود موثرتر مي‌داند، از نظر شما شیوه تقابل یک فعال حقوق بشری چه تفاوتی با یک فعال سیاسی دارد؟

این تفاوت میان شیوه تقابل فعال حقوق بشر و فعال سیاسی به تعریف اولیه این دو مقوله باز مي‌گردد، یعنی به فرض اگر یک فعال حقوق بشری به عدم رعایت موازین قانونی برای برگزاری یک انتخابات آزاد اعتراض مي‌کند، دغدغه‌اش دستیابی به قدرت سیاسی نیست. به طور مثال انتقادی که به اصلاح‌طلبان وجود دارد، این است که پس از مجلس هفتم که از نظر من با انتخاباتی نه دموکراتیک؛ بلکه نیمه دموکراتیک ایجاد شد، برای نام بردن از نمایندگان تعبیر راه‌یافتگان را به کار مي‌برند. این کار با معیارهای خودشان صحیح است، زیرا به دلیل اعمال نظارت استصوابی و رد صلاحیت بسیاری از کاندیداها این انتخابات را فرمایشی مي‌دانند. اما من از همین منظر به انتخابات مجلس ششم اشاره مي‌کنم؛ آیا در آن انتخابات نظارت استصوابی اعمال نشد و بسیاری از کاندیداها رد صلاحیت نشدند و آیا به طور کلی در تمام 27 سال گذشته این نظارت استصوابی اعمال نشده بود؟ در واقع اگر بخواهیم این روند را بررسی کنیم، از زمان قانونی شدن و تصویب نظارت استصوابی و پس از رحلت امام تاکنون تمامي ‌انتخابات مشمول لفظ غیردموکراتیک مي‌شوند. اما از منظر فعال حقوق بشری باید از تمام ظرفیت‌های موجود استفاده کرد و حتي در جوامع غیردموکراتیک باید از حداقل ظرفیت‌های قانونی برای برقراری و پی ریزی دموکراسی استفاده کرد، البته اینجا ممکن است مواضع اندکی محافظه‌کارانه به نظر برسد. از سوی دیگر اما بسیاری از فعالیت‌های حقوق بشری هم بسیار رادیکال به نظر مي‌رسد. مثلا در موضع گیری درباره اعدام‌ها و یا زندانیان سیاسی موضع فعال حقوق بشری موضع رادیکال منطقی است، به همین دلیل از نظر من اساسا استفاده از عبارات رادیکال یا محافظه‌کار برای یک فعال حقوق بشری نباید به کار برده شود. به فرض ما برای اولین بار در ایران لیست زندانیان و آمار دقیق آنها را با جدول‌های مشخص ارائه کرده‌ايم که در آن حتي اسامي‌زندانیان سیاسی متهم به تروریسم هم آورده شده است که بسیاری از نیروهای سیاسی رادیکال هم حاضر به حمایت از حقوق آنها نیستند در حالی که حرف ما در این باره این است که اصل 168 که بر ضرورت حضور هیات منصفه تاکید دارد باید درباره تمام مجرمان سیاسی با جرایم خشونت بار هم اعمال شود در حالی که فعالین سیاسی این اصل را تنها برای آن دسته ازاصلاح طلبان زندانی مطرح مي‌کردند كه به نظر ما این افراد اصلا مجرم سیاسی نبوده و اصلا جرمي‌مرتکب نشده‌اند.

به نظر مي‌رسد فعالیت شما و انجمن دفاع از حقوق زندانیان بیشتر روی زندانیان غیر سیاسی متمرکز شده است ولی متاسفانه در ساختار حکومتی ما حتي بسیاری از موضوعات غیر سیاسی هم مي‌توانند تبدیل به مسائل سیاسی شوند. مثل آمار واقعی ایدز و یا تعداد زندانیان ایدزی و همچنین معضل اعتیاد و قاچاق مواد مخدر. راه‌حل یک فعال حقوق بشری برای اینگونه موارد چیست؟

من یادم نمي‌آید جایی گفته باشم که تنها از حقوق زندانیان غیرسیاسی حمایت مي‌کنم. از روز اول تاسیس این انجمن بنای کار ما بر حمایت همه جانبه از حقوق تمامي‌زندانیان (سیاسی و غیر سیاسی) نهاده شده است و هرجا که حقی از زندانیان ضایع شود، ما وظیفه خود مي‌دانیم که از حقوق آنان دفاع کنیم. اما من خودم در ایام زندان متوجه شدم که آن مقداری که به زندانیان سیاسی توجه شده و مي‌شود به زندانیان غیر سیاسی اهمیتی داده نمي‌شود. شاید در مقام ارزش‌گذاری بین زندانیان سیاسی و غیر سیاسی تفاوتی باشد اما از لحاظ حقوقی همه با هم یکسان هستند. در این کشور، همیشه با این چالش مواجه بوده‌ايم که حکومت به ما فشار مي‌آورد و مي گويدکه موضوع انجمن دفاع از حقوق زندانیان عام است ولی بیانیه‌ها و حمایت‌های انجمن عمدتا روی مسائل زندانیان سیاسی متمرکز است. اکثر زندانیان مورد حمایت ما؛ زندانیان سیاسی بوده‌اند و ما متهم مي‌شویم که این انجمن کار سیاسی مي‌کند و نه کار حقوق بشری. اما در واقع انجمن ما نهادی است که مراجعه کنندگان نوع حمایت و دفاع ما را تعیین مي‌کنند. اگر کار مراجعه کنندگان (چه سیاسی و چه غیرسیاسی) در محدوده فعالیت ما باشد وظیفه داریم به آن پاسخگو باشیم.

 

آقای باقی! شما قبل از اینکه به زندان بیفتید به خاطر مقالاتی که مي‌نوشتید، از منظر تعاریف رایج و عرف جامعه یک فعال‌سیاسی شناخته مي‌شدید. اما بعد از آزادی از زندان بنا بر ادعای خود تبدیل به یک فعال حقوق بشری شده اید. این تغییر و تبدیل یک فعال سیاسی به فعال حقوق بشر را چگونه ارزیابی مي‌کنید. آیا فقط موانع موجب این تحولات شد یا تغییر اخلاق و تبدیل روش‌های رسیدن به اخلاق موجب این شد؟

پیش از این به مناسبت روز جهانی حقوق بشر در دانشگاه صنعتی شریف سخنرانی‌اي داشته ام و در آنجا گفته ام این تغییر نیست، این توسعه است. به این معنی که اگرچه مایه اصلی مقالات من مسائل سیاسی بود اما این بدان معنا نیست که در آنجا مطلقا حقوق بشر مطرح نبود. مثلا بحث اعدام و قصاص که بنده مطرح کردم و قسمت سنگین‌تر حکم دادگاه را به خود اختصاص داد، یک مساله سیاسی نبود بلکه یک مبحث کاملا اندیشه‌اي و حقوق بشری بود. این نشان مي‌دهد که آن موقع هم این دغدغه‌ها وجود داشته است و یا بخش دیگری از مقالات که درباره قتل‌های زنجیره‌اي بود ضمن آن که مقالاتی سیاسی بود و حساسیت‌ها و تنش‌های سیاسی درپی داشت اما در حقيقت موضوعات حقوق‌بشری بودند. آنجا بحث ما این بود که این ماجرا که افرادی بدون محاکمه و بدون وکیل و به شکلی مافیایی ربوده شدند و به قتل رسیدند، غیرانسانی و غیرقانونی بوده است. بخصوص اگر به این نکته توجه کنیم که افرادی که از آن‌ها دفاع کردیم و در مورد قتل آن‌ها حساس بودیم، از نظر سیاسی با ما خیلی تفاوت داشتند و تعدادی از آن‌ها روشنفکران لائیک بودند. پس نمي‌توان تمام آن مقالات را یک کنش محض سیاسی دانست. اما من بعد از زندان به یک جمع‌بندی رسیدم که موجب توسعه ی خط مشی شد. وقتی روند حرکت اصلاحی بر خلاف انتظار پیش رفت، نشان مي‌دهد که ما دچار موانع خیلی عظیم‌تر و عمیق‌تر و جدی‌تر در راه پیشبرد حقوق بشر و دموکراسی شده‌ايم. من به این نتیجه رسیده‌ام که توجه و تمرکز کامل روی دولت و حکومت برای پیشبرد روند دموکراسی‌خواهی درست نیست. در واقع حکومت، تنها یک مانع بزرگ است ولي تمام موانع پیش روی ما نیست. در برابر دولت قدرتمند، ما جامعه مدنی رنجور و فقیری داریم که این قابلیت را ندارد که حقوق خود را بگیرد. من معتقدم به جای دل خوش کردن به آرزوهایمان باید خودمان تغییرات را ایجاد کنیم. برخی معتقد بودند که این تغییر موضع، رادیکال‌تر از موضع قبلی بوده است. من فکر مي‌کنم تمرکز صرف بر روی دولت به عنوان مانع پیشبرد دموکراسی باعث غفلت از دامنه گسترده نقض حقوق بشر در جامعه مي‌شود. با این اوصاف به این جمع‌بندی رسیدم که روش را باید تغییر داد و البته هنوز هم تمام مقالات قبلی‌ام را قبول دارم. اگر تغییر موضعی که شما منظورتان هست وجود داشته باشد، باید تمام مواضع قبلی را نفی کنم. یکی از دلایلی هم که همین الان خیلی از بخش‌ها در حاکمیت چندان روی خوشی به ما نشان نمي‌دهند، به این دلیل است که در تحلیل خود به این نتیجه رسیده‌اند که من در مواضع خود تغییری نداده ام بلکه دامنه کار حقوق بشری و نگاه انتقادی را به حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی توسعه داده‌ام. در برخی مطالبی که قبل از زندان نوشتم دقیقا همین تعابیر به کار رفته است که گفته‌ام در کشور ما همیشه این خطا بوده است که فکر مي‌کردند همه مشکلات زیر سر فتحعلی شاه است و اگر او برود و یکی دیگر بیاید همه چیز حل مي‌شود. فتحعلی‌شاه مي‌رفت محمد شاه مي‌آمد، ولی همه چیز سر جای خود مي‌ماند. این هم مي‌رفت و ناصرالدین شاه مي‌آمد بازهم اتفاقی نمي‌افتاد. یعنی روشنفکران ما مي‌گفتند اگر شاه برود همه چیز درست مي‌شود و میرزای کرمانی هم دقیقا با همین استدلال ناصرالدین شاه را ترور کرد اما چیزی درست نشد. این گفتمان همواره در طول تاریخ ما تکرار شده است. ببینید؛ انتقاد از این تفکر که «مشکل» آدم‌هایی هستند که دارند حکومت مي‌کنند و توجه نداشتن به اینکه از کوزه همان برون تراود که در اوست و اینکه این آدم‌ها از دل همین جامعه بیرون آمده‌اند، چیزی نیست که قبلا گفته نشده باشد. بارها نویسندگان و تحلیلگران پیش از ما این حرف‌ها را گفته‌اند ما باید از این تجربه تاریخی استفاده کنیم و بفهمیم که به جای اینکه انرژی خود را صرف درگیری با حکومت کنیم، باید جامعه را آنقدر قدرتمند کنیم که اگر فتحعلی شاه را هم امروز از دل تاریخ بیرون کشیدند و قدرت به او دادند و خواست آن گونه حکومت کند، نتواند. بدين ترتيب بعد از زندان به این نتیجه رسیدم که باید آستین بالا بزنیم و آن چیزی را که در ایده و نظر به آن اعتقاد داریم، یک گام عملی هم برایش برداریم و اتفاق تازه‌اي که افتاد این بود که یک حرکت عملی در این زمینه شروع کردیم. همین رفتن به سمت تاسیس و تشکیل و تقویت NGO‌ها و نهادهای‌مدنی در حد بضاعت خودمان.

 

خیلی از دوستان عقیده دارند که در طی دوران گذار به دموکراسی، فعالیت نیروهایی که مي‌خواهند در جهت حقوق بشر حرکت کنند ناخودآگاه و ناخواسته به فعالیت سیاسی تبدیل مي‌شود. با توجه به تفکیکی که شما بین فعال سیاسی و فعال حقوق بشری قائل شده‌اید، این خلطی که در برخورد حکومت به وجود مي‌آید را چگونه توجیه مي‌کنید؟

این موارد در بحث آسیب‌شناسی فعالیت‌ سیاسی و فعالیت حقوق بشری در جوامع نیمه باز - نیمه بسته و در حال گذار مطرح است. اگر این اتفاقات نیفتد، یعنی افراد بتوانند بیایند و آزادانه تجمع برگزار کنند و به دلیل اینکه تجمع آن‌ها خشونت‌آمیز نیست، حکومت کاری با آن‌ها نداشته باشد، این بدان معنا خواهد بود که آن‌ها دوره گذار به دموکراسی را سپری کرده‌اند و وارد مرحله متعالی‌تری شده‌اند. اما در وضعیت فعلی و در جامعه ما همچنان مناقشاتی در این زمینه‌ها وجود دارد و حکومت حتی آنچه را که رسما به صورت یک فعالیت مسالمت‌آمیز مدنی مي‌خواهد صورت بگیرد و طبق قانون اساسي جمهوري اسلامي مجاز است را تحمل نمي‌کند و ناشکیبایی به خرج مي‌دهد و برخورد مي‌کند.

 

این مساله در حوزه تعامل مطرح مي‌شود یا در حوزه تقابل؟

حرف من این است که ما به هر حال در جامعه‌اي زندگی مي‌کنیم که همان طور که رفتار بخشی از نیروهای اجتماعی به دور از عقلانیت است، رفتارحکومت هم عقلانی نیست. مي‌خواهم بگویم مشکل عقلانیت مشکلی همگانی است. این رفتار حکومت است که باعث تشدید رادیکالیسم و وقوع تقابل مي‌شود . یعنی در افزایش و توسعه فضای تقابل و تشدید رادیکالیسم خود حکومت مقصر اصلی است. در اینجا من نمي‌توانم روشنفکرها را مقصر بدانم به همین دلیل است که مي‌گویم انتخاب شیوه تعامل یا تقابل تابعی است از متغیر رفتار حکومت. منتها نباید فراموش کنیم که عوامل دیگری هم وجود دارند. عواملی که تعادل را به هم مي‌زنند. نگرانی‌های خارجی ممکن است به رفتارهای غیرمنطقی دامن بزند. مثلا تهدیدهای خارجی که در دو کشور همسایه وجود دارد و خطای برخی نیروهای داخلی باعث ایجاد نگرانی و بدبینی نسبت به کل جریانات داخلی مي‌شود. این‌ها عواملی است که نباید نادیده گرفته شوند.

 

آقای باقی! بسیاری از منتقدان شما مطرح مي‌کنند که انجمن دفاع از حقوق زندانیان توفیق چندانی نداشته و مي‌پرسند که اگر فعالیت شما موفقیت آمیز بوده اعلام کنید که براي مثال تا به حال چند زندانی از طریق فعالیت‌های شما از زندان آزاد شده‌اند؟پاسخ شما به این بحث چیست؟

اساسا قرار نبوده که با تاسیس انجمن دفاع از حقوق زندانیان زندانی آزاد کنیم. بلکه در وضعیتی که حکومت نسبت به نهادهای‌مدنی احساس خطر مي‌کند، ما مواظب و مراقب عدم تضییع حقوق زندانیان هستیم که با دو شیوه انجام مي‌دهیم. صدور بیانیه و نامه‌نگاری با مسوولان. نامه‌هایی که سرگشاده نمي‌شوند اما همواره وجود دارند. از طرف دیگر؛ نهادهای حقوق بشری و سیاسی دیگری مثل کانون مدافعان حقوق بشر یا انجمن دفاع از آزادی مطبوعات نیز وجود دارند. آیا آن‌ها تا به حال توانسته‌اند در حوزه فعالیت خود زندانی‌اي را آزاد کنند؟ ما مي‌توانیم ادعا کنیم که اگر زندانی آزاد نکرده‌ايم لااقل توانسته‌ايم اندک بهبودی در وضعیت آن‌ها در زندان ایجاد کنیم. در مورد زندانیان غیر سیاسی حتی موفق شده‌ايم افرادي را آزاد کنیم و در مورد زندانیان‌سیاسی هم توانسته‌ايم با گرفتن وکیل احکام آن‌ها را بسیار سبک کنیم.

 

جناب آقای باقی! مدتي است كه چند اقدام برای دفاع از حقوق زندانیان غیرسیاسی محکوم به اعدام انجام شده است. با توجه به اینکه شما یکی از نخستین کسانی بوده اید که صدورحکم اعدام را به چالش کشیدید، در مورد این حرکت‌ها چه نظری دارید؟

مشکلی که در کشور ما وجود دارد این است که برخی به نوعی از حقوق افراد دفاع مي‌کنند که باعث تضییع حقوق دیگران مي‌شود. ما مجاز نیستیم از حق کسی دفاع کنیم به قیمتی که حق شخص دیگری را نادیده بگیریم. ما از حقوق افراد دفاع مي‌کنیم اما جرم آن‌ها را نیز تقبیح مي‌کنیم. برای من خوشامد زندانی یا حکومت مهم نیست، من تنها به دنبال فعالیت حقوق بشری هستم. گاهی ملاحظات حکومتی وجود دارد و گاهی ملاحظات غیرحکومتی که هر دو مانعی در راه ما هستند و برای ما فرقی بین آن‌ها نیست. فعال حقوق بشری به ملاحظات موجود کاری ندارد، از هر نوع که مي‌خواهند باشند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 13:23  توسط پویا  | 

گفت‌وگو با دكتر انور خامه‌اي، درباره نقش حزب توده در کودتای ۲۸ مرداد

گفت‌وگو با دكتر انور خامه‌اي، مورخ و پژوهشگر

اگر مصدق مي‌خواست، حزب توده مي‌توانست جلو كودتا را بگيرد

اميد ايران‌مهر ـ پويا قلي‌پور

دكتر انور خامه‌اي در سال 1295 در تهران متولد شد و پس از گذراندن تحصيلات در تهران در سال 1321 در دبيرستان صنعتي و تعداد ديگري از مدارس آن دوران به تدريس رياضيات مشغول شد. وي براي ادامه تحصيل به آلمان و سوئيس رفت و پس از 9 سال با اخذ مدرك دكترا در رشته اقتصاد و علوم اجتماعي به ايران بازگشت. پس از بازگشت به عضويت هيات علمي وزارت علوم درآمد و هم اكنون نيز دوران بازنشستگي خود را از آن وزارتخانه مي‌گذراند.

انور خامه‌اي در ابتداي جواني به عضويت گروه مشهور «53 نفر» در آمد و مبارزه خود با رضاشاه را به علت زيرپا گذاشتن اصول قانون اساسي مشروطه توسط حكومت آغاز كرد. در سال 1316 توسط حكومت وقت دستگير شد و به زندان رفت و پس از چهار سال به دنبال اعلام عفو عمومي در سال 1320 از زندان آزاد شد. پس از آزادي فعاليت روزنامه‌نگاري خود را در روزنامه «مردم» آغاز كرد و از آن پس با عناوين مختلف در روزنامه‌هاي «كيهان»، «اطلاعات» و «رهبر» قلم زد. براي شركت در انستيتوي روزنامه‌نگاري به اروپا عزيمت كرد و در آنجا با امتياز بالا موفق به دريافت ديپلم عالي روزنامه‌نگاري شد و پس از بازگشت از اروپا به فعاليت خود در روزنامه‌هاي «اطلاعات»، «كيهان» و «آيندگان» ادامه داد. با وقوع انقلاب و به دنبال تعطيلي روزنامه‌هاي مستقل؛ در مجله‌هاي «آدينه»، «دنياي سخن»، «گزارش»، «چشم‌انداز ايران»، «خواندني‌ها» و «حافظ» فعاليت روزنامه‌نگاري خود را پي گرفت. دكتر انور خامه‌اي به عنوان نويسنده، روزنامه‌نگار و پژوهشگر مسائل تاريخي شناخته شده و تا كنون تعداد زيادي كتاب به دست چاپ سپرده است. با وي درباره كودتاي 28 مرداد و نقش و موقعيت حزب توده در زمان وقوع كودتا به گفت‌وگو نشسته‌ايم.

زمان كودتا تعداد افسران حزب توده و ميزان تاثيرگذاري و نفوذ آنها چقدر بود؟

تعداد افسران توده‌اي ارتش كه سازمان مستقلي از حزب توده را تشكيل داده بودند و از طريق نورالدين كيانوري و عبدالصمد كامبخش به طور مستقيم با شوروي ارتباط داشتند، (اگرچه شايد بسياري از افسران از اين ارتباط بي‌خبر بودند) در زمان دستگيري يعني دو سال پس از كودتا، در ارتش، شهرباني و ديگر نهادهاي نظامي مجموعا به 600 نفر مي‌رسيد. اما به نظر مي‌رسد در 28 مرداد اين افراد بيش از 200 نفر نبوده‌اند. زيرا در آن زمان هنوز شهرباني و ژاندارمري به نيروهاي تحت نفوذ توده‌اي‌ها افزوده نشده بود، چرا كه در آن زمان هنوز مديريت اين بخش‌ها زير نظر آوانسيان بود و كامبخش راهي به آنها نداشت. پس از جريانات آذربايجان و بلندپروازي‌هاي سران حزب توده در آن زمان، كه نهايتا منجر به دستگيري تعداد زيادي از هواداران، اعضا و تعطيلي كلوپ‌هاي اين حزب شد، بسياري از صاحبنظران بر اين عقيده بودند كه حزب از هم خواهد پاشيد اما عده‌اي از دلسوزان تصميم گرفتند با تشكيل شوراي موقت و انحلال كميته افسران از منحل شدن آن جلوگيري كنند. كيانوري كه در آن زمان مسوول تشكيلات شوراي موقت بود، تصميم گرفت سازمان افسران را به صورت مستقل تشكيل دهد كه هيچ ارتباط تشكيلاتي با شوراي موقت حزب يعني افراد ديگر به جز خود او نداشت. اين اتفاقات به پنج، شش سال پيش از كودتا باز مي‌گردد. به همين دليل در زمان كودتا كميته مركزي هيچ اطلاعي از آمار و تعداد افسران نزديك به خود در ارتش نداشت.

آقاي دكتر! بسياري معتقدند كه در جلسه كميته مركزي حزب توده كه پيش از وقوع كودتا تشكيل شد. پس از پيشنهاد علوي مبني بر حضور افسران حزب با اسلحه‌هايشان در خيابان‌ها براي كنترل كودتاچيان، در ميان اعضاي كميته دودستگي ايجاد شد به شكلي كه برخي بر حمايت بدون شرط از دولت مصدق در برابر توطئه‌گران تاكيد كردند و برخي تنها با اين شرط كه حزب توده رهبري اتحاد را برعهده داشته باشد حاضر به حمايت از مصدق بودند و همين دودستگي و عدم اتخاذ تصميمي مورد توافق همه اعضاي كميته باعث شد حزب توده در ماجراي كودتا از خود انفعال نشان داده و عكس‌العمل مناسبي نشان ندهد؟ آيا از نظر شما چنين چيزي مي‌تواند صحيح باشد؟

ابتدا لازم است نكاتي را درباره روز 28 مرداد ذكر كنم. صبح روز 28 مرداد عده‌اي از چماقداران با كاميون‌ها در سطح شهر پخش شدند كه در ابتدا تنها به پاك كردن شعارهاي حمايت‌آميز از دكتر مصدق از روي ديوارها مي‌پرداختند و به راه خود ادامه مي‌دادند. حدود ساعت 11 بود كه اين گروه‌ها توسط گروه‌هاي ديگري كه نقش هدايت‌كننده را ايفا مي‌كردند به سمت منزل دكتر مصدق هدايت شدند. محافظان منزل هم شروع به تيراندازي هوايي كردند كه منجر به درگيري‌هايي شد. در اين جريان افسران نزديك به حزب توده كه از طريق كيانوري و چند رابط ديگر در انتظار دستور كميته مركزي حزب بودند، به‌رغم ميل باطني مجبور شدند انفعال پيشه كنند. در حالي كه پيشنهاد علوي در همان شرايط در كميته مركزي مطرح شده بود كه با مخالفت كيانوري مواجه شد. از افرادي كه در آن جلسه حضور داشتند بابك اميرخسروي و فكر مي‌كنم دكتر كشاورز معتقدند كه افراد ديگر پس از اين پيشنهاد علوي هيچ نظري نداشتند و تنها كيانوري مخالفت خود را ابراز و دليل اين مخالفت را هم نتايج گفت‌وگوي خود با دكتر مصدق اعلام كرد. كه گويا دكتر مصدق به او گفته بود كه شما هيچ كاري نكنيد، تا من خودم توسط نيروهاي نظامي كودتاچيان را آرام كنم. البته از نظر من اين بحث از تمام احتمالات ديگر به واقعيت نزديك‌تر است.

دليل شما براي اثبات اين ادعا چيست؟

همانطور كه مي‌دانيد جريانات حامي دكتر مصدق به چندين گروه تقسيم مي‌شدند؛يكي گروه موسوم به «نيروي سوم» به رهبري «دكتر خليل ملكي» كه طيف وسيعي از نيروهاي سياسي از جمله جلال‌آل‌احمد، قندهاري و نيروهاي زبده ديگري را در بر مي‌گرفت كه در ميان دانشجويان نفوذ بسياري داشته و سابقه خوبي هم در فعاليت‌هاي مبارزاتي داشتند. دوم «حزب ملت ايران» به رهبري مرحوم «داريوش فروهر» كه با وجود تعداد كمتري كه نسبت به نيروي سوم داشت اما فعاليت‌هاي مبارزاتي با كيفيتي را سامان داده بود، سوم «حزب مردم ايران» به رهبري «محمد نخشب» بود كه تعداد آنها در حد حزب ملت بود اما كارايي مبارزاتي آنان كمتر از گروه فروهر بود به طوري كه تنها براي يك جلسه سخنراني خوب بودند نه براي روز مبارزه و چهارم جمعيت ما بود كه با عنوان «جمعيت رهايي كار و انديشه» فعاليت مي‌كرد و حدود 150 نفرعضو داشت. برخي از اين احزاب مثل حزب ملت، نيروي سوم و حزب ايران عضو «جبهه ملي» بودند ولي گروه ما و حزب مردم ايران عضو جبهه ملي نبودند اما با خط مشي آنها همراهي مي‌كردند.

علت اينكه معتقدم سخن آخر كيانوري درباره جلسه‌اش با مصدق درست بوده از اين جهت است كه شب كودتا من با خليل ملكي تماس گرفتم و به او گفتم كه فردا احتمال كودتا جدي است، دولت مي‌خواهد چه كاري انجام بدهد؟ ايشان در جواب من گفت كه من با مصدق صحبت كرده‌ام و گفته‌ام اجازه دهيد ما نيروهايمان را بسيج كنيم و در مقابل كودتاچيان بايستيم اما مصدق مرا از اين كار نهي كرده است. او گفته كه شما هيچ كاري نكنيد و كلوپتان را هم تعطيل كرده و اعضاي حزبتان را هم به خارج شهر هدايت كنيد. من خودم با نيروي نظامي كه در اختيار دارم جلو آنان را خواهم گرفت. دليل ديگرم براي صحت اين ماجرا اين است كه دو ماه پيش از كشته‌شدن مرحوم فروهر نزد او رفتم و دراين‌باره (صحبت ملكي و كيانوري مبني بر مخالفت مصدق با مقاومت نيروهاي سياسي در برابر كودتاچيان) از او پرسيدم. وي نيز گفت كه:«من پس از تماس تلفني با مصدق كه گفت شما كاري نكنيد، تصميم گرفتم براي شنيدن حرف آخر نزد او بروم. او در ملاقات حضوري هم عينا همان حرف‌هاي پشت تلفن را تكرار كرد و گفت كلوپ حزبتان را تعطيل كنيد و به خارج از شهر برويد. من هم روز كودتا از صبح براي اطلاع دادن اين مساله به اعضاي حزب جلو در كلوپ‌مان رفتم و به معدود افرادي كه مي‌آمدند جريان را اطلاع دادم. تقريبا همه رفته بودند كه سر و كله چماقداران پيدا شد و آنان مرا مورد ضرب و شتم قرار دادند و تمام كلوپ را نيز به هم ريختند و تابلو را پايين كشيدند.»

دو سال پيش هم براي اطلاع از صحت يا عدم صحت اين قضيه نزد مرحوم مهندس حق‌شناس، وزير راه كابينه دكتر مصدق كه تنها عضو باقيمانده حزب ايران در داخل كشور بود رفتم كه او نيز اين مطلب را تاييد و بر آن تاكيد كرد كه دكتر مصدق از همه خواسته بود كاري نكنند و شهر را ترك كنند. او انتقادات بسياري هم بر اين رفتار و برخي اعمال ديگر دكتر مصدق داشت كه آن شب راجع به آنها نيز سخن گفت.

اگر اين مساله صحت داشته باشد، فكر مي‌كنيد دليل اين امر چه بوده است؟ يعني چه دليلي داشت كه دكتر مصدق از تمامي گروه‌ها بخواهد كه در روز كودتا هيچ مقاومتي نكنند و ماجرا را به دست وي بسپارند؟

از نظر من يكي از دلايل اتخاذ چنين تصميمي از سوي مرحوم مصدق، اعتماد به نفس بيش از حد او بود. اين تقريبا خصوصيت مشترك تمامي نخست‌وزيران و صدراعظم‌هاي ايران در گذشته بوده است. همانطور كه قوام السلطنه نيز به خودرايي مشهور است. دليل ديگر را مي‌توان در اعتماد بيش از حد او به افراد نالايقي مثل رياحي و دفتري دانست كه اگرچه به ظاهر افراد ملي بودند اما جزو افسران «ناسيوناليست» (كه نماد آنها افشارطوس بود) نبودند. بسياري معتقدند پس از 30 تير كه شاه وزارت جنگ را در اختيار دولت قرار داد مصدق بايد به تصفيه افراد نالايقي مثل رياحي مي‌پرداخت و به جاي آنها افراد موجه‌تر و ناسيوناليستي مثل نجاتي را مي‌گمارد، علاوه بر اين بعدها مشخص شد حتي رياحي به شدت مخالف مصدق بوده است. ضمنا سرتيپ محمد دفتري هم كه خواهرزاده مصدق بود، به‌رغم سابقه سياهش در نوكري شاه و ضديت با ملت و با اينكه پس از كودتاي اول مسجل شده بود، از كودتاچيان است به خاطر تشخيص اشتباه شخص مصدق و اصرار خواهرش بر بي‌گناهي فرزند به جاي «مدبر» به سمت رياست شهرباني منصوب و نهايتا يكي از اركان كودتاي دوم در 28 مرداد شد.

پس بدين‌ترتيب شما دليل عمده توفيق كودتاچيان در سرنگوني دولت ملي دكتر مصدق را اشتباه وي در انتصاب افراد نالايق و غيرملي در پست‌هاي حساس دولت مي‌دانيد؟

بله. اين يكي از دلايل مهم اين واقعه بود. در همان زمان بسياري از روزنامه‌ها و ارگان‌هاي احزاب حامي مصدق از جمله جمعيت ما به وي هشدار داده بودند كه چنين دستگاه پوسيده نظامي‌اي نمي‌تواند، حفاظت از حكومت ملي را برعهده بگيرد. حتي به او پيشنهاد تاسيس گارد ملي و كميته‌هاي محلي را براي اين امر خطير ارائه كرديم اما او اين پيشنهادات را نپذيرفت. او اعتقاد راسخي به نيروهاي ارتش داشت چنان كه در سندي كه اخيرا به دست آورده‌ام، پس از نشست طولاني‌مدت نماينده آمريكا و مصدق، او خطاب به نماينده آمريكا اعلام مي‌كند كه: «شما مطمئن باشيد كه طرفداران جنبش ملي كردن صنعت نفت تا زماني كه تانك‌هاي آمريكا و انگليس از روي اجسادشان عبور كنند، مقاومت خواهند كرد.»

يكي از علل اين اعتماد بيش از حد را مي‌توان به خانه‌نشيني مصدق به مدت طولاني و قطع ارتباطش با متن جامعه و نيروهاي سياسي مربوط دانست. در اين شرايط او نمي‌توانست قضاوت درستي از جريانات سياسي كشور و فضاي حاكم بر ارتش داشته باشد و اين منجر به اطمينان به كساني شد كه در كودتا پشت او را خالي كردند.

در ابتداي بحث فرموديد آمار دقيقي از تعداد افسران حزب توده، در اختيار هيچ‌كدام از اعضاي كميته مركزي قرار نداشت. لطفا درباره شكل‌گيري اين گروه توضيح داده و بگوييد دليل اين عدم آگاهي درباره گروهي كه وابسته فكري اين حزب بودند و ارتباطاتي نيز با برخي سران حزب همچون كيانوري و كامبخش داشتند، چه بود؟

پس از جريان آذربايجان و تعطيلي حزب توده در كل كشور، روزنامه‌ها به آشكار كردن و افشاگري درباره فجايع ناشي از عملكرد حزب توده از جمله زندان‌هاي مخفي آنان در كل كشور پرداختند. اين امر باعث شد بسياري از اعضا و افراد تاثيرگذار حزب استعفا داده و از فعاليت كناره‌گيري كنند. اما اشخاصي مثل خليل ملكي تصميم گرفتند جلو انحلال حزب را بگيرند و به همين دليل شوراي موقتي تشكيل دادند تا حزب توده را سر و سامان داده تا حداكثر در مدت سه‌ماه اقدام به برگزاري كنگره و تشكيل كميته جديد كنند. يكي از ايرادات عمده اصلاح‌طلبان آن زمان به ساختار گذشته حزب اين بود كه در مقدمه مرامنامه ذكر شده كه ما طرفدار مشروطه سلطنتي هستيم و به تمامي آزادي‌هاي حزبي و انتخاباتي مقيديم. اما طبق قوانين كشور اعضاي ارتش نمي‌توانستند در حزب يا گروهي عضويت داشته باشند و اين كاملا خلاف قانون بود. به همين دليل در اين شوراي موقت تصميم گرفته شد كه افسران حزب از بدنه حزب جدا شده و مرام موردنظر خود را به صورت غيرتشكيلاتي داشته باشند. اما كيانوري مخفيانه با «خسرو روزبه» جلسه‌اي مي‌گذارند و به توافق مي‌رسند؛ براي حفظ افسران نزديك به حزب سازمان جداگانه‌اي تشكيل شود كه بدون اطلاع حزب اما با هماهنگي كيانوري به فعاليت خود ادامه دهد. اين سازمان داراي تشكيلات و ساختار جداگانه و بسيار مستحكمي بود. البته از نظر من اين تصميم شخصي كيانوري نبوده است و در اين زمينه با كامبخش هماهنگي‌هايي صورت گرفته بود. به همين دليل بود كه كليت كميته مركزي از فعاليت‌هاي اين سازمان و آمار و ارقام دقيق آنها اطلاعي نداشت چون اساس تشكيل اين سازمان مخفيانه و دور از چشم اعضاي مركزيت حزب توده بود.

آيا با توجه به سخنان شما مي‌توان نتيجه گرفت كه اگر مصدق حزب توده و احزاب حامي دولت ملي را از مقاومت برحذر نمي‌داشت، حزب توده با تكيه بر نفوذ خود در بدنه ارتش و حضور احتمالي نيروهايش در خيابان‌ها به همان شكلي كه در پيشنهاد علوي آمده بود، مي‌توانست از پيروزي كودتاچيان و سقوط دولت دكتر مصدق جلوگيري كند؟

بله اين امر بعيد نبود و احتمالا مي‌توانست منجر به شكست كودتاچيان شود، زيرا كنترل كودتا در ساعات اوليه بسيار آسان بود و اگر اشتباهات رياحي مثل انتقال تانك‌هاي داخل كاخ سعدآباد به اطراف منزل مصدق (كه نهايتا كودتاچيان از آنها استفاده كردند) يا همراهي دفتري با اراذل و اوباش نبود، مسلما كودتا ناكام مي‌ماند.

حزب توده مي‌توانست با سازمان جوانان خود و نيروهاي ارتشي‌اش كه در انتظار دستور حضور در خيابان‌ها بودند جلو كودتاچيان را بگيرد. اين مسايل به علاوه اشتباه دكتر مصدق در گماردن نيروهاي غيردلسوز و نالايق در بدنه نيروهاي نظامي و حفاظتي و لجاجت و يكدندگي وي باعث شد يكي از بهترين دولت‌هاي تاريخ ايران به سادگي سقوط كند. اگر چه دولت دكتر مصدق عملكرد بسيار مطلوبي به ويژه در برنامه «اقتصاد بدون نفت» از خود برجاي گذاشت و خود دكتر مصدق نيز يكي از بهترين و ملي‌ترين سياستمداران آن زمان بود، اما نبايد از وي بت ساخت و ايرادات او را ناديده گرفت. بايد در كنار تمجيد از خدمات افراد ايرادات آنها را نيز گفت تا افراد فردايي بهتر از گذشته را براي كشورشان بيافرينند.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 1:37  توسط پویا  | 

گاهی بهتر است هیچ نگوییم.گاهی بهتر آن است که فریاد بکشیم,شاید باور کنیم که زنده ایم.

 

فریاد خاموش

چند روزی است که به تمام روزنامه ها از طرف قاضی مرتضوی دستور داده شده که اصلا نباید درباره ی ۳ دانشجوی زندانی بنویسند.بخوانید که در زندانهای جمهوری اسلامی چه بر سر زندانیانی می آورند که تنها جرمشان ابراز عقیده است.این نامه خانوادهای است که دستش از همه جا کوتاه است.

بسمه تعالی
لایحب الله الجهر بالسوء من القول الا من ظلم
ریاست محترم قوه قضاییه جمهوری اسلامی ایران
جناب آقای هاشمی شاهرودی
با سلام و تحیت

این چهارمین نامه ای است که پس از گذشت حدود ۸۰ روز از بازداشت فرزندانمان خطاب به حضرتعالی می نگاریم.
همان طور که می دانید طی نامه های گذشته نگرانی خود را نسبت به آزار و اذیت جسمی و روحی فرزندانمان در جهت گرفتن اعتراف از آنان به گناه ناکرده اعلام نمودیم و از حضرتعالی درخواست نمودیم به عنوان عالی ترین مقام قضایی کشور مانع از تحقق چینن روندی شوید.هم اینک از جمع هشت دانشجوی زندانی
۵ تن از آنان آزاد شده ند و سه عزیز ما همچنان در زندان می باشند.

جناب آقای شاهرودی
طی این مدت طولانی هر آنچه از وضعیت فرزندانمان در زندان شنیدیم،هیچ نگفتیم و به امید عدالت دستگاه قضایی و آزادی دلبندانمان لب بر هر سخن شکوه آمیز فرو بستیم، اما امروز پس از دو جلسه ملاقات و آزادی
۵ دانشجوی دیگر با شنیدن آنچه که بر فرزندانمان در سلول های انفرادی بند ۲۰۹ رفته است از امروز مهر سکوت را شکسته و آنچه که بر آنها رفته است را به شرح زیر به استحضار می رسانیم:

آزارهای روانی:
۱- بازجویی طولانی مدت (۲۴ ساعت مداوم) توسط یک تیم ۷ نفره و نیز بازجویی های گاه و بیگاه شامل نیمه های شب
۲-
ارائه اخبار کذب بر دستگیری، ضرب و شتم و آزار اعضای خانواده و همچنین اخباری مبتنی بر بیماری (سکته قلبی) و انتقال اعضای خانواده به بیمارستان
۳-
پخش صداهای آزار دهنده در سلول در زمان استراحت به طوری که مانع خوابیدن دانشجویان می شده است.
۴-
توهین های شدید و سخیف به فرد و اعضای خانواده
۵- اهانت به دانشجویان و رفتار نامناسب توسط نگهبانان بند ۲۰۹

۶-
تهدید های مختلف اعم از تهدید به قتل و ضرب و جرح شدید و تهدید به آزار رساندن به اعضای خانواده
۷- ارائه احکام مجعول مانند حکم اخراج والدین از محل کار، حکم قطعی شلاق (۸۰
ضربه) برای فرد
۸-
فرستادن دانشجویان به سلول افراد خطرناک
۹- دادن وعده ی آزادی و تحویل کلیه وسایل دانشجویان دربند و سپس بازگرداندن آنها به سلول انفرادی,

آزار های جسمی:
۱- ضرب و شتم شدید توسط هفت بازجو به صورت هم زمان که به بیهوشی و انتقال فرزندانمان به بهداری بند ۲۰۹ منجر شده است.
۲-
ضربه با پا به بازوها، سینه، پشت و… ضرب و شتم با مشت و لگد به سر و صورت و پاها به صورتی که در اثر ضربه دانشجویان از روی صندلی سقوط کرده یا به شدت به دیوار برخورد می کردند.
۳-
ضربه زدن روی دستبند به صورتی که آثار کبودی و تورم تا هفته ها روی دست آنها بوده است.
۴-
نگهداری در سلول هایی با اندازه های کوچک بطوریکه امکان راه رفتن دراز کردن پا در آن نبوده است,
۵-
نگهداری در سلول هایی بدون زیرانداز و هیچگونه وسیله دیگری,
۶- اجبار به ایستادن متوالی طولانی مدت (۴۸
ساعت),
۷-
استفاده از کابل و شلاق برای ضرب و شتم,
۸-
خواباندن دانشجویان روی زمین و اذیت و آزار توسط تیم هفت نفره باز جویی از جمله فشار بر سر و صورت با پا، ایستادن روی پاها و کمر و نشستن روی پشت و کمر.
۹- اجبار به ایستادن روی یک پا بصورت متوالی به مدت طولانی (۱۸
ساعت).
۱۰-
پرتاب کردن و هل دادن به صورتی که به دیوار برخورد کنند,
۱۱- ندادن غذا به مدت ۴۸
ساعت.
۱۲- ضرب و شتم شدید حین انتقال به زندان به صورتی که مسئولین بند ۲۰۹
از تحویل گرفتن فرد اجتناب می کردند.
۱۳-
اجبار دانشجویان به خواندن مقالات موهن با صدای بلند به طور مداوم و پس از آن اجبار به نوشتن آن مطالب و مقالات از حفظ,
۱۴-
ممانعت از ویزیت دانشجویان توسط پزشک بند و استفاده از داروهای مورد نیاز,
۱۵- اجبار به انجام حرکات طاقت فرسا به مدت طولانی از قبیل نشستن و بلند شدن متوالی، خم شدن و گرفتن مچ پا و…

جناب آقای شاهرودی
کلمه کلمه آنچه که در بالا آمده است همچون تیری بر قلب ما نشسته است و باز هم این سوال را تکرار می کنیم که مگر یک جوان
۲۲ ساله توان تحمل چه میزان شکنجه و فشار را دارد، گرچه چنین فشارهایی آن هم طی ۸۰ روز برای هیچ کس قابل تحمل نیست. و بازاین سوال را مطرح می کنیم که آیا اعترافاتی که از این طریق بدست آید قابل قبول است؟ به چه علت دستگاه امنیتی تلاش دارد در حالی که چند جوان مسلمان خود توهین به ائمه (ع) و حجاب را محکوم می کنند با زور به آنها القا نماید که نشریات موهن را منتشر نموده اند و به زور از آنها اعتراف بگیرد.هدف از بررسی این پرونده یافتن حقیقت و ممانعت از تکرار مجدد چنین اتفاقاتی بوده است و یا متهم کردن چند دانشجوی بی گناه به هر قیمت.

آنچه روی داده است آنچنان با قوانین اساسی، حقوقی، شهروندی و نیز دین و اخلاق فاصله دارد، که دیگر نه جایی برای شکوه کردن از نقض قانون ودین و اخلاق است و نه نایی برای ما برای تکرار مکررات پیشین. تنها این را می دانیم که هر آنچه که در زندان تحت عنوان اعتراف از فرزندانمان اخذ شده است تحت شدید ترین فشارهای روحی و جسمی که به بخشی از آنها در بالا اشاره شد بوده است و هیچ یک از این اعترافات را قبول نداریم و سخنانی از آنها قابل قبول است که در فضای آزاد و بیرون از زندان گفته شود.

جناب آقای شاهرودی
ما و فرزندانمان در انتظار اقدام عدالت جویانه جنابعالی هستیم تا بار دیگر بارقه امید به اجرای عدالت در دلهای سوخته مان روشن شود و باور کنیم که دانشجویان نخبه این کشور که آینده سازان فردای کشورند نه به چشم دشمن و نامحرم و مزاحم که به عنوان میراث داران فردای ایران نگریسته می شوند و هرگز به کسی اجازه داده نمی شود که آنان را به گناه ناکرده متهم کند و تحت فشار وادار به اعترافشان نماید.

بی شک همه ما در پیشگاه خداوند قادر متعال، وجدان خود و نگاه ناظر مردم پاسخگوی همه اعمال خود خواهیم بود. درخواست ما از جنابعالی آن است که با پی گیری های ویژه، ضمن پایان این روند در بررسی پرونده نشریات دانشجویی جعلی در یکی از زیرمجموعه های دستگاه قضایی اجازه تضییع حق عزیزان دربندمان را ندهید و دستور آزادی آنان را صادر فرمایید.

با تشکر و تجدید احترام
خانواده های سه دانشجوی زندانی: مجید توکلی، احمد قصابان، احسان منصوری

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:48  توسط پویا  | 

گاهی دلم برایت تنگ می شود.

 

دلم برات تنگ شده داداشی.

حقیقت دارد
 تو را دوست دارم
 در این باران
 می خواستم تو
 در انتهای خیابان نشسته باشی
 من عبور کنم
 سلام کنم
لبخند تو را در باران
 می خواستم
 می خواهم
 تمام لغاتی را که می دانم برای تو
 به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
 دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
 امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
 تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
 آنقدر بمیرم
 تا زنده شوم

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 0:43  توسط پویا  | 

یک عاشقانه آرام

 یادش به خیر

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال

شب فراق نخفتیم لاجرم زخیال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل

پیام ما که رساند مگر نسیم  شمال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود

عجب فتادن مرد است در کمند غزال

جماعتی که نظر را حرام میگویند

نظر حرام بکردند وخون خلق حلال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی

به راه بادیه دانند قدر آب زلال

به خاکپای تو دانم که تا سرم نرود

زسر بدر نرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری

به آب دیده ی خونین نوشته صورت حال

به ناله کار میسر نمی شود سعدی

ولیک ناله ی بیچارگان خوش است بنال

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:14  توسط پویا  | 

در آرزوی مجلس ختم استبداد.

آشتی با اصلاحات

نطق آتشین

"متن سخنرانی دکتر عبدالله رمضان زاده ، قائم مقام دبیرکل و رییس منطقه تهران جبهه مشارکت ایران اسلامی در نشست "دانشگاه و چشم انداز آینده "

دوستان ما را گرفته اند که ما بترسیم. هیچ دلیل دیگری برای دستگیری این دوستان وجود ندارد. تصمیم گرفته اند کارهایی بکنند و به تعبیر آقا سعید تصمیم گرفتند کشور را بفروشند. داد زدند ، فریاد زندند امتیاز نمی دهیم، امتیاز نمی دهیم ، به جایی رسیدند که باید امتیاز بدهند به خارجی. وجه المصاحه امتیاز به خارجی  دادن هم گرفتن ماست. شروع کردند اول سال ابتدا خانم ها را بترسانند ، دیدند نمی شود بعد گفتند اراذل و اوباش را می ترسانیم ، آن هم دیدند فایده ای ندارد، حالا نوبت ما رسیده است و پشت قضیه چیزی نیست جز ترساندن. اگر نترسیدیم استبداد عقب می کشد. تجربه تاریخی هم داریم. دقیقا سال 54 شاه هم اینگونه عمل می کرد. پول نفت زیاد شده بود و فکر می کرد با پول نفت هر کاری می تواند بکند. همه مخالفان را هم گرفته بود و انداخته بود زندان. بعدش هم اعلام کرد هرکه با من نیست پاسپورت بگیرد و برود  بیرون. ما از این مملکت بیرون نمی رویم. این مملکت مال ماست و هر که بخواهد مملکت را بفروشد جلویش می ایستیم. دوستانمان را هم تنها نمی گذاریم و اگر قرار باشد همه ما به زندان می رویم.
بین همه این آدمهای قدرقدرتی که می ریزند و دستگیر می کنند یک نفر پیدا نمی شود که بگوید به کدام دلیل این بچه ها را گرفته اند. فقط می خواهند بترسانند. ارتباطات را دارند قطع می کنند. یک خبرگزاری کوچک را که آقای حیدری اداره می کرد، نمی توانند تحمل کنند می دانند ناکارآمدند و مدیر نیستند. گاز را به هندی ها به قیمتی بدتر از قرارداد ترکمنچای می فروشند. وقتی همه چیز را دارند به باد می دهند، باید هم یک عده را بگیرند. اگر این حکومت که همه چیز را دارد به خارجی واگذار می کند نتواند چهار تا دانشجو را بگیرد، چند فعال سیاسی را بگیرد ، چطوری اسم خودش را حکومت بگذارد.
 ما وجه المصالحه شدیم و دوستان ما را هم اگر ما بترسیم آزاد نمی کنند. بایستیم. اختلافات را کنار بگذاریم . مثال برشت را یادمان باشد که اول کمونیست ها را می گیرند بعد یهودی ها را می گیرند بعد لیبرال ها را می گیرند و بعد می آیند ما را می گیرند.
ما باید روی یک نقطه تکیه بکنیم. هر کس در این مملکت فعالیت سیاسی قانونی مسالمت آمیز می کند حق آزادی فعالیت سیاسی دارد و هر کس مخالف این رفتار می کند مستبد است ، به هر نامی که می خواهد باشد. ممکنه نتونیم دوستانمون را آزاد بکنیم  اما ما رفتار غیر مدنی نشان نمی دهیم. ما به خارجی رو نمی آوریم و مثل اینها امتیاز به خارجی نمی دهیم.
 اگر مقاومت کنیم این فنری که آنها دارند برای شکستنش فشار می آورند ، می جهد و وقتی جهید مملکت را آزاد می کند. مقاومت کنید این وسط پیروز ماییم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 15:59  توسط پویا  | 

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟ 

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

طرح امنیت اجتماعی یا طرح اشاعه ی اجتماعی خشونت؟

اولین باری که این تصاویر را دیدم تنها یک کلمه به ذهنم رسید:وحشی گری.بسیاری از مفاهیم و واژه ها در دنیای امروز جنبه های مختلف و ابعاد گوناگونی به خود گرفته اند.به فرض وقتی درباره ی اعتیاد سخن به میان می آید از آن به عنوان یکی از مهمترین معضلات و انحرافات اجتماعی نام برده می شود.یا در مورد قاچاق انسان که امروزه مشکل بسیاری از کشورهای توسعه نیافته است.در مقابل این مشکلات ملت ها (nations)غالبا و به طور معمول از دولت های(states) خود انتظار دارند که این معضلات و انحرافات را با برنامه ریزی های کوتاه,بلند,و یا میان مدت خود از میان بردارند و به مقابله با آنان بپردازند.

مسلما دولت ها هم برای مقابله با این انحرافات و آسیب های اجتماعی باید از روش های مقبول و مناسب استفاده کنند,که این اتفاق معمولا در کشور های توسعه نیافته به ندرت رخ میدهد.و در واقع روش های انتخابی برای مبارزه و مقابله با این معضلات از سوی دولت ها,روش هایی نامناسب و در واقع گسترش دهنده ی این انحرافات و یا جایگزینی وضعی بدتر به جای وضعیت قبلی می باشد.برای درک بهتر بد نیست طزیقه ی مبارزه با معضل اعتیاد را در سال های ابتدایی انقلاب به یاد بیاوریم,که تنهابه گسترش اعدام های روزمره انجامید واندکی هم از آمار معتادین و قاچاقچیان مواد مخدر نکاست.تا جایی که خود حاکمیت پذیرفت که نگاه به اعتیاد باید در بین حاکمین تغییر یابد.

اما بحث من در اینجا مقوله یاعتیاد نیست بلکه سخن من بر آن است که زمانی که انحرافات اجتماعی از سوی حکومت ها اشاعه یافته و ترویج می شوند ملت ها چه می توانند کرد؟

بدون شک همه بر این نکته متفقیم که ترور پدیده ای ناپسند و نامطلوب است.اما اگر ترور از طریق گروه های معاند و مخالف اجرا شود شهروندان می توانند با مراجعه به حکومت های خود از آنان بخواهند که با این پدیده ی شوم به مقابله برخیزند.اما فرض کنید که در حکومتی تروت ترویج شده و تبدیل به ترور دولتی یا حکومتی شود.آن زمان است که وسعت تخریب و تاثیر گذاری آن صد چندان خواهد شد زیرا تبدیل به فرهنگی حکومتی شده و گریبان تک تک افراد آن جامعه را خواهد گرفت.

حال بهتر است پس از این مقدمه ی نسبتا طولانی به موضوع خشونت و توحش بازگردیم.مسلما کسی نیست که انکار کند در کشور ما بسیاری افراد با استفاده از خلا های قانونی و اوضاع نابسامان امنیتی کشور (که متولیان آن به جای بستن سگ به سنگ گیر داده اند)به ایجاد رعب و وحشت در محلات و یا شهر های خود می کنند و با ایجاد یک گروه قدرت به آزار و اذیت شهروندان می پردازند.مطمینا بسیاری از ما حداقل یک بار اسیر این به قول معروف "اراذل و اوباش" شده ایم و همه دل پر دردی از آنها داریم و مخالف برخورد قانون و متولیان امنیت کشور با آنها نیستیم.

اما آنچه در این میان مهم است شیوه و طریقه ی برخورد و درصد قانونمندی آن است.وقتی که صحنه های برخورد خشن در یک فیلم سینمایی و از "رسانه ای ملی" برای مردم پخش شود صدای فریاد همه به آسمان می رود که این یعنی ترویج خشونت و از این قسم.اما آیا اندیشیدهایم که وقتی یک فرد مسوول امنیت کشور با چوب و چماق بر سر یک فرد دیگر بیافتد و بعد عکس و فیلم این برخورد در تیراژ میلیونی در رسانه های پر بیننده و غیر قابل کنترل(از لحاظ سن و تعداد بینندگان) مثل اینترنت و تلویزیون پخش شود چه عواقب وخیمی در انتظار جامعه در حال انفجار ما خواهد بود؟

این تصاویر مصداق بارز و عینی توحش و خشونت حکومتی و دولتی بوده و اشاعه یکی از انواع انحرافات اجتماعی بسیار خطرناک یعنی توحش است.من فکر میکنم پخش و تولید این تصاویر حتی از پخش فیلم های غیر اخلاقی افراد هم, برای جامعه ی به شدت مستعد خشونت امروز ایران,خطرناک تر و مضر تر است. من در همینجا به عنوان یک شهروند از متولیان و مسوولین این جرم و گناه بزرگ اعلام جرم می کنم و خواهان اشد مجازات برای مسوولین و مسبیین آن هستم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 17:9  توسط پویا  | 

اتاق خاموش بدون خاموشی

اتاق خاموش بدون خاموشی!

 

پس از حدود 20 سال بالاخره علینقی خاموشی که یک اصولگرای سنتی بود و به قول بهزادیان-رییس طیف تحول خواه- اتاق بازرگانی را تبدیل به حجره های بازار سنتی کرده بود,جای خود را به محمد نهاوندیان داد که یک دکترای اقتصاد دلبسته ی اقتصاد اسلامی است و یکی از حامیان و برنامه ریزان اقتصادی دولت نهم می باشد.تفکر او را می توان در افتضاحات اقتصادی دولت نهم در این دو سال سراغ گرفت.اما سخن من نه بر سر رفتن خاموشی است و نه آمدن نهاوندیان.بلکه می خواهم به نکاتی درباره ی اساس اتاق بازرگانی و نقش آن در اقتصاد ایران اشاره کنم.

در کشوری که حدود 80 درصد اقتصاد آن در اختیار تمام و کمال و بی چون وچرای دولت است و حتی در آن 20 درصد باقیمانده هم به وضوح می توان دست اندازی های دولت را مشاهده کرد,آیا اساسا می توان نقشی را برای اتاق بازرگانی فرض کرد و پیشرفتی را در آن انتظار داشت؟به نظر من اتاق بازرگانی در واقع ویترینی دروغین است که در پس آن اقتصاد بیمار دولتی وابسته به درآمد نفتمان را پنهان میکنیم و گاهی خودمان هم این دروغ را باورمان می شود.در کشوری که حاکمیت در آن هیچ اعتقادی به قدرت گرفتن بخش خصوصی در هیچ عرصه ای- خصوصا عرصه ی اقتصاد- ندارد سخن از اتاق بازرگانی و انتخابات در آن طنزی بیش نیست.حتی اگر خود بهزادیان هم -که خواستار و معتقد واقعی قدرت گرفتن بخش خصوصی است – به ریاست این اتاق می رسید هیچ اتفاقی جز جنجال و هیاهو رخ نمی داد.

به امید روزی که رویای خصوصی سازی ,نه با دستور و فرمان صوری,بلکه با اعتقاد راسخ پیگیری و اجرا شود و ما شاهد نهادهای اقتصادی مستقل که نیاز رسیدن به حکومتی دموکراتیک است,باشیم.به امید جامعه ای سالم با اقتصادی سالم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 20:27  توسط پویا  | 

رسانه ي ملي (هويت ساز سابق) شب شیشه ای میسازد

هویت سازان کجایند؟

از شنبه شب که رشید پور (مجری برنامه شب شیشه ای)وعده داد که مهمان بعدی او در دوشنبه شب کیومرث پور احمد خواهد بود می دانستم که برنامه ی متفاوت و پر حاشیه ای را شاهد خواهم بود.برنامه شروع شد و از همان ابتدا فهمیدم که حدسم درست بوده است.در طول برنامه دایماً به خودم می گفتم این شبکه دولتی است؟این همان رسانه ای است که تا پیش از دوم خرداد "هویت"سازی میکرد؟همان رسانه ای که پس از دوم خرداد "چراغ"به دست در پی پاک کردن ننگ قتلهای زنجیره ای از دامان هم فکران محفل نشین خود بود؟هر چه می گذشت کمتر باورم می شد که این همان رسانه است.به یاد ندارم که در رسانه ی ملی تا به حال به جای"حرکات موزون"از واژه ی "رقص"استفاده شده باشد.به شدت از ممیزی و سانسور فیلم ها شکوه کنند.یا اینکه گفته شود که بسیاری از کتب ادبی که در دوره ی ریاست جمهوری آقای خاتمی به راحتی چاپ می شدند امروز اسیر جرح و تعدیل و سانسور های "بی مورد و نا بجای"متولیان فرهنگی کشور قرار می گیرند.کیومرث پور احمد حتی در یک حرکت بی سابقه از "مسعود بهنود"و "ویگن" هم نام برد.وی در جایی که مجری برنامه از او درباره فیلمش راجع به شهید آوینی پرسید در پاسخ گفت"مرتضي آويني قصه هاي مجيد را كه ديده بود يكي از كتابهايش را براي من فرستاد و يك يادداشت خيلي مهر آميز هم براي من نوشت.قبل از اين من به مجله سوره چپ چپ نگاه ميكردم براي اينكه فكر مي كردم كه اينها خيلي راديكال هستند بعد از آن من يك شاخه گل مريم گرفتم و رفتم به دفتر سوره"او از وجود و نفوذ کسانی در عرصه سیاست گذاری سینما و تلویزیون که تنها برای آزار و اذیت سینما گران و هنرمندان به این عرصه آمده اند به شدت انتقاد کرد.او بسیاری حرفهای صریح و دلنشین دیگر هم زد تا بیش از پیش او را دوست بدارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 16:40  توسط پویا  | 

پرسپولیس محبوب من!

یاد آن روزها به خیر!

 

من یک پرسپولیسی هستم.یک پرسپولیسی عاشق فوتبال.من از کودکی عاشق پرسپولیس و برزیل بودم.هیچ کاری بیشتر از دیدن یک فوتبال خوب باعث لذت وهیجان من نمی شد.اما این روزها تیم محبوب من حال و روز خوشی ندارد.سال های بسیارس بود که پرسپولیس من گم شده بود.آن تیمی که از دقایق ابتدایی بازی شروع به حمله می کرد و تا پایان بازی یکریز توپ روی دروازه ی حریفان خود می ریخت,زمان زیادی بود که دیگر خالی از روح فوتبال شده بود.

اما پس از مدت ها با حضور انصاری فرد و دنیزلی به نظر می رسید که روح فوتبال به پرسپولیس بازگشته است.پرسپولیس دوباره زیبا و تهاجمی بازی میکرد.هرگز در تاریخ فوتبال پرسپولیس بازی با "بایرن مونیخ"را از یاد نمی برم.می شد امیدوار بود که تغییراتی در شیوه ی نگاه به پرسپولیس رخ دهد.

اما...

ناگهان همه چیز خراب شد.ناگهان آوار مشکلات بر سر تیم محبوب من فرود آمد و تمام رویاهایمان دوباره به یاس بدل شد.دلم می خواهد از سازمان تربیت بدنی" دولت مهرورز" بپرسم که چه از جان پرسپولیس می خواهند؟

ترا به خدا هرچه می خواهید بردارید و بروید و دست از سر تیم محبوب من بردارید.این تیم را به صاحبان اصلی آن یعنی هواداران بسپرید و بخش خصوصی را فعال کنید.ما دیگر قیم هایی مثل شما نمی خواهیم.تیممان را به خودمان برگردانید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط پویا  | 

لطفی آمد .ای کاش سایه هم بیاید.

ای کاش سایه هم بیاید.

در بگشایید

شمع بیارید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ مهتاب...

شاید

       این از غبار راه رسیده

 آن سفری همنشین گمشده باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 16:1  توسط پویا  | 

سالگرد دوم خرداد

دوم خرداد ما و دوم خرداد آنها !

 

سید آشتی دوباره بیا !ما هنوز دوستت داریم یار دبستانی ما !بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هستاین هم دبیر کل سابق و سید خندان فعلی !

 

هوای روی تو دارم نمی گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم

 

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می سپارندم

 

مگر در این شب دیر انتظار عاشق کش

به وعده های وصال تو زنده دارندم

 

غمم نمی خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی گذارندم

 

سری به سینه فرو برده ام مگر روزی

چو گنج گمشده زین کنج غم بر آرندم

 

چه باک اگر به دل بی غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می گسارندم

 

من آن ستاره شب زنده دار امیدم

که عاشقان تو تا روز می شمارندم

 

چه جای خواب که هر شب محصلان فراق

خیال روی تو بر دیده می گمارندم

 

هنوز دست نشسته است غم زخون دلم

چه نقش ها که ازاین دست می نگارندم

 

کدام مست ، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشه انگور می فشارندم                         (ه.ا.سایه)

 

امروز دهمین سالگرد جنبش مردمی دوم خرداد است.دوم خردادی که همه آنرا در یک نکته مشترک قبول دارند و آن نکته میزان مشارکت "حقیقی" و "واقعی" بسیار بالای مردمی پس از انقلاب است.نکته ای که تا امروز بسیاری از کارشناسان سیاسی و اجتماعی به تحلیل و توجیه آن از زوایای مختلف پرداخته اند.اما قصد من از نگارش این مطلب نه نگاهی کارشناسی از بیرون است و نقدی از درون.من به عنوان کسی که در زمان انتخابات دوم خرداد76 یک جوان بیست ساله بودم و از نسلی بودم که در انقلاب 57 نقشی نداشتم،می خواهم نگاه و خواسته های خودم را از این انتخابات و منتخب آن یعنی آقای سید محمد خاتمی دوباره بیان کنم.

من و کسانی که مثل من می زیستند (در آن زمان در خانواده ای متوسط و تقریبا تحصیل کرده زندگی می کردم)علاوه بر دغدغه های معیشتی دغدغه های فرهنگی و اجتماعی فراوانی هم داشتیم.چرا که بیش از آنکه در خانواده مان نان باشد کتاب بود.به جای میوه و شیرینی در خانه مان مجله و روزنامه می دیدیم.چه بسیار روزهایی که من بدون صبحانه به مدرسه میرفتم ، چرا که در خانه مان چای خشک هم گیر نمی آمد.اما عصر همان روز پدرم با بغلی از کتاب به خانه می آمد و ما به فکر صبحانه فردا بودیم.آری،اینگونه شد که من با کتاب و روزنامه و مجله خو گرفتم و بدون آنها زندگی برایم چیزی کم داشت.من کم کم بزرگتر می شدم و دیگر این خودم بودم که انتخاب می کردم چه بخوانم و چه نخوانم.یادم می آید که آن زمان مجلات آدینه و گردون و دنیای سخن و... در خانه ما پر بود.روزنامه سلام و اطلاعات هم هر روز پای در خانه ما می نهاد.

اما اینها میل من به دانستن بیشتر را ارضا نمیکرد.فضای فرهنگی و امنیتی جامعه هم اجازه ظهور چیزی بیش از این را نمی داد.اما میشد از لا به لای پیام دانشجو خیلی چیزهای دیگر را هم دانست.

بگذریم،کم کم به زمان انتخابات نزدیک می شدیم،وجنب و جوشهایی برای حضور یا عدم حضور کاندیداها شکل گرفته بود.در آن فضا مردی به میدان آمد که حرفهای فرهنگی میزد زیرا خودش هم بیش ازآنکه سیاستمدار باشد مرد فرهنگ بود.

اما اینکه چرا من رای دادم و او را انتخاب کردم وبه او رای دادم این بود که او حرفهایی میزد از آنگونه که من همیشه دلم میخواست از زبان یک سیاستمدار بشنوم.او بدون شک از معدود سیاستمدارانی است که به سختی دروغ می گوید،به راحتی در باره صلح و آشتی (حتی با مخالف و آنهم در زمان قدرت)سخن می گوید، به زیبایی شعر می خواند،با کتاب و کتاب خواندن غریبه نیست،اهل تساهل و تسامح است،مخالفانش را به راحتی و از روی میل و رغبت سرکوب نمی کند،و به معنای واقعی کلمه انسانی اهل فرهنگ است.من دلم می خواست با ورود او جامعه مایوس و نا امید دوباره امیدوار شود،مردم عادی هم کتاب و روزنامه و مجله بخوانند،در کنار غذای جسم به غذای روحشان هم بیاندیشند،بیاموزند که باید یکدیگر را تحمل کنند و بتوانند حرف همدیگر را بفهمند،به عقاید هم احترام بگذارند،همه چیز را به دست تقدیر و ... نسپارند،خودشان برای آینده شان تصمیم بگیرند،و بخواهند که بدانند،چرا که تنها با دانستن میتوان به تغییر و اصلاح کژی ها و کاستی ها دست زد.

او از جامعه مدنی گفته بود که در آن همه با هم در مقابل قانون برابرند و کسی برتر از قانون نیست.(هرچند که هنوز هم از بعضی از بعضی دیگر برابرترند!)من از او میخواستم که به آزادی انسان احترام گذارد.برای انسان از آن رو که انسان است ارزش و احترام قایل شود.من از او می خواستم که کسی را برای اندیشه اش محبوس نکند.آری این همه آن چیزی بود که من و هم نسلانم از او می خواستیم.کرامت انسانی،گمگشته سالیان درازمان بود که با حضور او در پی اش بودیم.

برای همه این خواسته ها و خواهش هاست که هنوز هم او را دوست دارم.،که هنوز حضورش در وجودم گرما می آفریند.زیرا باور دارم که هنوز هم اوست که در راه این هدف تلاش می کند،اما تلخی اینجاست که او بسیار تنهاست و راه بسیار سخت.اما من هنوز امیدوارم،امیدوارتر از گذشته،حتی امیدوار تر از دوم خرداد یکهزاروسیصدو هفتادوشش.

 

به یاد بیاور

که تو را با باران سرودیم

با عشق،قلب آرمانهای خود خواندیم

با سرسپردگی همراهیت کردیم

و با تشنگی همراهت شدیم

تا سوی مرز دریاها

تو را باران سروده بودیم

تا بشکافی ابرهارا

تا سیراب کنی خاک خشک حسرت خورده ی آبی را

کاش به یاد می آوردی

آن لحظه را،که اشک ریختی،

از برای دردها.

کاش آن لحظه،که می گفتی هر آنچه داری

در طبق اخلاص می گذاری

صداقت در تو بود.

کاش،

واژگان سحر آمیز خویش را از یاد نبرده بودی.

کاش نسل مرا تا بلندای عدالت همراه می شدی.

افسوس...!                (سحر گلکاری)   

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 18:31  توسط پویا  | 

یاد لطفی که آنروزها در سایه داشتیم.

قافله سالار باز می گردد.

سایه هشتاد ساله شد.

چند روز پیش روز تولد "سایه" شاعر بزرگ و مورد علاقه من بود.اما چند روز پس از آن هم "لطفی" بزرگ پس از سالها در مقابل دوربین خبرنگاران قرار گرفت و خبر های خوشی داد.امیدوارم پیش از آنکه دیر شود این دو را دوباره کنار هم ببینیم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 2:42  توسط پویا  | 

آیا باید ترسید؟

چند روز پیش نامه کیانوش سنجری بدستم رسید.چندین بار خواندمش.اولین حسی که به من دست داد ترس و وحشت و نفرت بود.دقیقا همان حسی که پس از خواندن مطلب محبوبه حسین زاده(یکی از فعالین حقوق زنان و صاحب وبلاگ پرنده خارزار) درباره روند بازجوییش بهم دست داده بود.نفرت از سیستمی که هرروز در پی ترساندن منتقدان خود(حتی منتقدان قانونی)خود میباشد.اما بعد از چند بار خواندن حس ترس هم جای خود را به نفرت داد.نفرت نه از فرد یا سیستمی خاص بلکه نفرت از رفتاری زشت و غیر انسانی و غیر مدنی.این حس را دقیقا زمانی که فیلم ارتباط یکی از هنرپیشگان با یک مرد از طریق سی دی پخش شد(خانم زهرا امیرابراهیمی) هم احساس کردم.حس تنفر از ورود به حیطه های شخصی افراد در یک جامعه.این دخالت در حیطه های شخصی انسانها چه از طرف افراد یک جامعه و چه از طرف سیستم حاکم بر جامعه واقعا تنها حسی را که در من ایجاد می کند تنفر است.من از آن نمی ترسم که روزی در حیطه شخصی زندگیم کسی وارد شود.بلکه بیشتر از آن می ترسم که روزی من به قلمرو شخصی انسانی وارد شوم زیرا آنروز مطمینا روز مرگم خواهد بود.آری من می ترسم اما بیش از هر چیز از همه گیر شدن خصلتی زشت و کثیف می ترسم که متاسفانه این روزها گریبانگیر خیل عظیمی از افراد جامعه شده است.بیایید همه با هم برای یکبار هم که شده از ورود به خلوت دیگران بترسیم.شاید این ترس برایمان بد نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:47  توسط پویا  | 

مردی از تبار آزادگی

ای حسرت شکیب رهائی، ای غایت امید!

برقامت خمیده این سرو قدان هماره سبز، در زیر تازیانه تزویر،

در چنبر جراحت عادت، در کنج عزلت و تنهائی، رحمی نمای!

کناره­های کراهت را، با چهره­ای تکیده و آرام در کام می­کشید، و چارمیخ جنبل و جادوی مرگ را،

در جبه­های سرخ بوته قلبش پرداخت می­نمود، و چون دم دمادم آهنگران، بر آتش درون همی دمید.

دلش پرآتش بود، و بال و پر شکسته­اش  سینه سرخی ترسان را تداعی می­کرد، که به لانه ماری پناه جسته است.

و قلب مجروحش، آینه­ای شکسته بود، پاره پاره، به عدد یاران و عزیزانش، و دل دردمندش را به دست دوستیمان می­سپرد،

و چه صبورانه اعتمادمان می­كرد. تاجی داشت از گل ادب، و تختی زرین بر صحنه هنر، اما هر دو بی اثر،

چه! رسم غریب روزگارش، بازی با سرخویش بود و گاهی، جلوس بر آن، و تماشای بوزینگان و انتران،

ای مهربان خوب، ای صدهزار شکل شکیبایی ، ای یادگار سالهای جدایی، پیکار جوی بی ادعای رهائی،

یادت هماره سرخ، مهرت به سینه یاران هماره سبز، ای زهر خند تلخ و یرپریشانی،

چون خرمنی ز آتش و چون هاله­ای ز نور در مرزشب، پرواز تو به اوج مبارک.

ما را به رسم رفاقت حلال کن، با این گذشت اندک آخرنيز ای یاد ماندگار، باز ای بزرگوار، اشکهای تیره ما را زلال کن.

 

مردی از تبار آزادگی

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 20:28  توسط پویا  |